
حکایت من و بانو صارمه؛ دوست، خواهر و همدرس گرامیام حکایت این قافله و آن دو رفیق است.
او بود که دست من سرگشته را گرفت و همسفری آموخت. همو بود که در طول این جاده پرپیچ و خم نگذاشت که راه را گم کنم، چه شبها که بیماری مانع از سفر شد و او تیمارداری کرد. مشاور دلسوز و خبیری که اندرزهای ارزشمندش همیشه مددگار من در زندگی بوده و هست. القصه که لطفها کرد و مهربانیها. نمیدانم از کدامش یاد کنم؟ به راستی اکنون که او را با خود میسنجم جز عرق شرمی بر پیشانی چیزی دگر عایدم نیست.
خواهرم!
و امروز پس از طی یک منزل در کنار هم، هر چند دست تقدیر خط پایانی (اکنون و در این مرحله)بر همسفری من و تو کشید و تو را به راهی و من را به مسیری دیگر روانه کرد. اما تردیدی ندارم که چکادهای این راه نو نیز به یاری پروردگار بزرگ و همت و تلاش خودت فتح کردنی است.
هر جا باشی این کمینه خاک پای توست و برایت تندرستی و شادکامی ازته دل آرزو میکند. برادرت را از دعا فراموش مکن و بدان که همواره در کنارت خواهد ماند.
حیدر کلوچ(درگذشت 958ق.) یکی از شاعران خوشگوی نیمه نخست سده 10 هرات است. او را به سبب پیشهاش که کلیچه یا به اصطلاح هراتیها کلوچهپزی داشته کلوچ لقب دادند. اشعارش و به ویژه غزلهایش سوز و شوری دارد. ظاهرا در پی وابستگی شدید عاطفی به شاهدی در هرات و ناکامی در این عشق و از پس آن ملامت خلق، راه هند در پیش میگیرد و به دربار میرزا شاه حسن ارغون1(حک. 928-962)پناه میگزیند. این اندیشه در هند نیز خیال شاعر ما را رهاکردنی نیست آن چنانکه در پایان قصیدهای در مدح ارغون، باز از این دلبستگی یاد کرده است:
ای حبش و زنگبار هندوی هندوی تو/هم ز کمربستگان ترک و ختا و ختن
با تو ز احوال خود یک دو سخن میکنم/یک نفس از لطف کن گوش بر احوال من
عشق و ملامت مرا راه غریبی نمود/کس چو من ناتوان دور مباد از وطن
زآتش هجران مرا بود به دل داغها/باز ز سر تازه شد این همه داغ کهن
با غم هجران یار عمر چسان بگذرد/خسته دلی را که ماند جان جدا از بدن
غزلهایش همانگونه که پیشتر گفته شد شور و عاطفه زیادی دارند و انتخاب از میان آنها کمی دشوار است؛ با این هم یک غزل او را این جا برایتان نقل میکنم:
دوستان بس که خرابم ز غم یار امشب/عجب ار زنده بمانم من بیمار امشب
کو اجل تا بکند کار مرا ساختگی/که به هجران تو افتاد مرا کار امشب
شب من شد سیه از هجر رخت شمع کجاست؟/تا کند گریه بر احوال من زار امشب
تو و عیش و طرب و خواب صبوحی تا روز/من و اندوه غم و دیده بیدار امشب
چنگ را نیست درین بزم به جز نغمه درد/هست گویا ز رگ جان منش تار امشب
چند در گوشه غم اشک چو کوکب ریزم/بی مه روی تو از چشم گهربار امشب
شمع بزم دگرانی تو و حیدر تنها/به صد افسوس جدا زان مه رخسار امشب
این مقطع یکی از غزلهایش هم چه روان و ساده اما زیبا:
آنچه حیدر از درازی شب هجران کشید/ شرح آن گفتن به عمر جاودانی مشکل است
حیدر هروی به جز غزل و قصیده دارای رباعیات و ساقینامهای نیز هست؛ او سرانجام به سال 985ق. در یکی از شهرهای سند به نام پاترا از دنیا میرود و او را همانجا به خاک میسپارند، در نقشه هند و پاکستان هر قدر جستجو کردم شهری به این نام نیافتم احتمالا نام آن اکنون تغییر یافته است.
---------------------------------------
1. سلطان محمد فخری هروی مترجم تذکره مجالس النفایس امیرعلیشیر نوایی و نویسنده تذکرههای روضه السلاطین و جواهر العجایب و یکی دو اثر دیگر نیز در این دربار ساکن بود.
نفس کشاندن انتخابات به دور دوم و افشای تخلف های بزرگ کمیسیون انتخابات به نفع کرزی، خود پیروزی های بزرگی برای داکتر عبدالله است. از مواضع وزیر خارجه سابق چنین پیداست که او شاید به هیچ وجه در دولت آینده کرزی سهم نگیرد و در عوض چشم به دوره بعدی و آینده ها دوخته است. دوره هایی که سر و ته این کلاف سر درگم افغانستان ممکن است پیدا شود(والله اعلم).
اما رییس جمهور کرزی که بعد از این همه هیاهو دوباره بر چوکی ارگ تکیه می زند، روزگار سختی به سبب شرایط موجود افغانستان در پیش خواهد داشت. اوضاعی که به دست هیچ کس به این زودی به سامان نخواهد شد. گمان می کنم که در مجموع با آن که هنوز این داستان ادامه دارد، عبدالله از جریان موجود چندان ضرر نکرد.
بیت بالا سروده شاعر شیرین بیان هراتی، خواجه قوام الدین یا کمال الدین آصفی هروی(853-923ق.) است. والد او خواجه نعمت الله وزیر سلطان ابو سعید گورکانی بود. و قبله گاه خواجه نعمت الله نیز- که خواجه علاءالدین علی قهستانی نام داشت- پیشکار شاهرخ میرزا بود. از آنجایی که آصفی از طرف پدر و نیایش وزیر زاده بود تخلص آصفی را برگزید1.
مناعت طبعی داشت و مروارید شعرش را به پای این شاه و آن وزیر نریخت. شاید به همین سبب است که امیر علیشیر نوایی در تذکره مجالس النفایس خویش، آصفی را به غرور و خودنمایی متهم می کند. شاید از یک وزیر زاده چنین توقعی درست نباشد. باز همین که نوایی از این شاعر یاد کرده خود غنیمت است. یادم آمد از معین الدین اسفزاری نویسنده تاریخ ارزشمند روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات. این نویسنده و هم شاعر به سبب این که از ملازمان خواجه قوام الدین نظام الملک مشرف دیوان وزرای سلطان حسن میرزا بایقرا بود. امیر علیشیر از او در تذکره اش هیچ نام نبرده است گویا چنین شخصی در هرات وجود نداشته است.
از آنجا که عبدالرحمان جامی خود به تصحیح و نقد اشعار آصفی می پرداخت و دیگر شعرا را به شاگردان می سپرد روشن می شود که شعر او توانسته در زمان خود قبول خاطر شاعران و شعرشناسان را به دست آرد.
آصفی در هنگام نابسامانی های هرات پس از تیموریان نیز حاضر به ترک زادگاه خود نشد. و در همین شهر از دنیا رفت.
دیوان او بار نخست در هرات به سال 1337ش. به همت زنده یاد فکری سلجوقی گردآوری و تصحیح شد. بعد ها با استفاده از یکی دو نسخه دیگر و ملاحظه چندجنگ، در تهران به سال 1342ش. به کوشش هادی ارفع کرمانشاهی به چاپ رسید. امروزه با به دست آمدن نسخه های زیادی از دیوان این شاعر، به راستی جای آن است که آثار او تصحیحی عالمانه و انتقادی به خود ببیند.
و امروزه آصفی هروی در کنار پیر هرات خفته است و کمتر کسی از همشهری هایش او را می شناسد. مرحوم فکری قبر آصفی را پس از مدتها تلاش کشف کرد که به گفته او بر روی سنگ نوشته قدیمی بیتی از آصفی کنده شده بود. فقط امیدواریم که این سنگ همسفران دزدان نشده باشد.
_______________________________________
1. اشاره به آصف برخیا وزیر نامبردار سلیمان نبیدر آن نوشته، یکی از دلایل کُرت خواندن موجود بودن قریهای در نزدیکی هرات به نام کورت خوانده شده بود. که البته قابل اعتنا است.
دلایل دیگر، دو شعر است یکی فارسی و دیگری عربی که در هر دو مضموم بودن کاف کرت مرجَّح پنداشته میشود. وجیهالدین نسفی در تاریخ فوت شمسالدین محمد کرت(حک.643-676ق.) بانی حکومت آل کرت قطعهای سروده که در بخشی از آن آمده است:
به سال ششصد و هفتاد و شش، مه شعبان
قضا ز مصحف دوران چو بنگریست به فال
به نام صفدر ایرانیان محمد کرت
برآمد آیت «والشمسُ کُوِّرَت» در حال
تناسب میان کُرت و کورت گویا چنین برداشتی را به ذهن متبادر میکند.
در شعری دیگر البته این بار به زبان عربی صدرالشریعه بخاری(ف747ق.) در مدح معزالدین حسین کرت گفته:
ابوالفتح سلطان السلاطین کلهم
به نال فخراً آل کرت بن سنجر
به گمان من فعلا با همین دو سه دلیل ساده باید کُرت بودن این واژه را پذیرفت مگر این که خلاف اینها با دلایل محکم و متقنی ثابت شود.
ترک یا تاجیک بودن آل کُرت خیلی روشن نیست. ولی از گوشه و کنار دواوین شاعران عصر میشود راه به جایی برد. مثلا در همین شعر بالا، شاعر شمسالدین کُرت را صفدر ایرانیان خطاب کرده است. اگر سلطانی تاجیک نباشد زهره نداشته هیچ شاعری او را به این نژاد منتسب کند بلکه باید به ستایش ترک بودن او میپرداخته است. در تواریخ آمده که آل کُرت از احفاد تاجالدین عثمان مرغنی هستند. نامبرده برادر عزالدین عمر مرغنی است و عزالدین سالها وزیر سلطان غیاثالدین محمد سام غوری(حک.558-599ق.) در هرات بود. کم کم اولاد و احفاد این دو برادر جایگاه و اقتداری به دست آوردند تا این که حکومت را فراچنگ خویش آوردند. برخی بر این اعتقادند که این دو برادر از بنی اعمام سلطان غوری بودند که البته کمی غریب مینماید. اگر چنین نزدیک هستند پس این تخلص مرغنی چه معنی دارد و اینها نیز باید به نام غوری خوانده میشدند. باز در ادامه مرغنی چرا به کرت بدل شد؟ اینها همه پرسشهایی است که به سادگی نمیتوان به آن پاسخ داد مگر آن که با تواریخ این دوره آشنا شویم. به هر روی مرغینان نام منطقهای در ماوراءالنهر بوده است.
آل کُرت در 643 ق. حکومت را از دست غوریها در هرات تحویل گرفتند و به سال 783ق. به تیمور آن را پس دادند. در مجموع 140 سال به صورت مستقل و 8 سال در سایه (دست نشانده تیمور) حکومت کردند. در مجموع مردم در این دوره 8 پادشاهگردشی را تماشا کردند.
ظاهراً مردمان سختگیری به ویژه بر بانوان بودند. در تواریخ آمده است که ملک فخرالدین کُرت زنان را از بیرون آمدن از خانه محروم کرد. حتی کفاشان به دستور او اجازه ساختن کفش به این طبقه را دارا نبودند.
ترجيح مي دهم با كفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفش هايم فكر كنم.
زنده یاد دکتر علی شریعتی
/**/ /**/ استاد شفیعی کدکنی را همه میشناسند و حق هم همین هست. مردی که آثار گرانارزشی برای همیشهی ادبیات فارسی از خود به یادگار گذاشته است. این بزرگ، علاقهمندی دیگری به شهرش نیشابور دارد از همین روی حوزهی پژوهشهای ادبیاش را نیز بیشتر بر فرآوردههای دانشمندان و صوفیه این شهر متمرکز کرده است. همین شهر است که در دفتر مرثیههای سرو کاشمر نیکو ستوده میشود. این چامهی زیبا این گونه آغاز شده است:
نیمیش از حقیقت و نیمی ز یادها
شهریست در محاصرهی ریگبادها
به هر روی شرمسارم از این که باز هم چشم انتظار ماندید.
شانزدهم سرطان، روز جان بر سر اعتقاد گذاشتن، روز به خون غنودن کسی است که اگر از او ننویسم جفا کردم، مردی که کوشیده ام از او یاد بگیرم همه عمر و جوانی که اندیشه ام از او اثر پذیرفته.
من می دانم که چه پاک بدون توقع اندک مزد و منتی از مردم در راه آزادی میهن رزمید، چه دردها دید، چه رنج ها کشید، چه انسان هایی را از دست داد و چگونه خود جان باخت.
و سر انجام با درد و دریغ آن چه می خواست، نشد.
گرامی باد یاد صفی الله افضلی؛
بیست و دومین سال سفر بی بازگشت او بر دوستداران بسیارش تسلیت باد.
از این دست تجربه ها را در گستره پارسی گویان و پارسی زبان ها باز هم می توان دید. دست نویسی سالها پیش از منطقه ای در هرات(اوبه) یافت شد با نام «نبی نامه» که نویسنده آن نیز با پرداختن به زندگی و کارکردهای فرجامین فرستاده خدا محمد (ص) به گونه یی انتقام خویش را از فردوسی گرفته بود. همان فردوسی ای که به زعم سراینده این کتاب فقط از مجوسان گفته بود و آتش پرستان.
این نسخه دو سال پیش مرا دستیاب شد شعرش از پختگی چندانی برخوردار نبود حتی گمان می کنم نیم خام بود چند بیتی هنوز از آن در حافظه دارم:
نبی نامه گل گشت و شهنامه خار نبی نامه گنج است و شهنامه مار
منظور من از تذکار مثنوی اسدالله خان، چیزی دیگر بود که از آن دور افتادم و آن این که شاعری گمنام در هرات داشتیم در سده یازدهم،فراموش نامی به نام میرزا ارشد برنابادی، میرزا ارشد مثنوی ای به پیروی از مخزن الاسرار نظامی سروده است که آن نیز از اتفاق ابرگهربار نام دارد.
خوشبختانه نسخه ای کامل از ابرگهربار و به احتمال زیاد دستنویس خود مولف همین اکنون در کتابخانه آستان قدس رضوی در مشهد نگهداری می شود و من آن نسخه را نیز از نزدیک دیده ام.
ابرگهربار شعری پخته و سخته دارد، سالها پیش زنده یاد رضا مایل هروی از وجود چنین نسخه ای از میرزا ارشد در مجله آریانا خبر داده بود و همواره آرزوی به دست آوردن این نسخه را داشت که نشد.
پس از درگذشت ایشان فرزند دانسته و پرکار ایشان آقای نجیب مایل هروی آرزوی پدر را برآورده کرد و آن نسخه را ضمیمه برگ بی برگی (یادنامه استاد) به نشر رسانید. جای آن داشت که این نسخه به عنوان اثری جداگانه به چاپ می رسید که این هم نشد.
گمان نمی کنم میرزا اسدالله خان غالب از وجود چنین مثنوی ای به نام ابرگهربار در برناباد هرات خبردار شده باشد، شاید هم شده کسی چه می فهمد؟ به هر روی، هر چه باشد فضل تقدم از میرزای خود ماست.
فردا ۳۹ سال از درگذشت علامه صلاح الدین سلجوقی می گذرد. این اندیشه مند و فیلسوف بزرگ افغانستانی پس از تحمل حدود یک دهه بیماری طاقت سوز سرانجام در ۱۶ جوزای ۱۳۴۹ خورشیدی در کابل امانت الهی را بازپس داد.
از استاد کتب و مقالات زیادی به جای مانده است که بهترین شناساگر فکر و اندیشه ایشان است. از دولت های افغانستان پس از حیات ایشان، آنچه شایسته این مرد سترگ است، نه چیزی شنیده ام و نه دیده، بگذریم از این که خود مرحوم نیز در روزگار زندگانی اش چیز چندانی ندید و حتی در زمانی که کم ارزش ترین آثار به هزینه دولت انتشار می یافت ایشان چاپ چند اثرش را یا خود هزینه پرداخت و یا بانوی فاضل او زنده یاد حمیرا ملکیار*.
در این سال ها گمان می کنم فقط یک بار آن هم در سال ۱۳۸۵ به همت انجمن ادبی هرات همایشی به منظور بزرگداشت این شخصیت بزرگ علمی کشور برگزار گردید. پروردگار بزرگ میدانداران این انجمن را توفیق بیشتر دهد.
من از شیفتگان جدی این مرد خدایم، برخی آثار او را خوانده ام و از نثر زیبایش لذت می برم. روان علامه سلجوقی شاد باد، امیدوارم بتوانیم با نشر و پخش افکار و اندیشه های او و بزرگانی چون او چراغ دانش سرزمین خود را فروزنده تر نماییم و از این مشکلات و نابسامانی ها روزی اگر خدا خواست بدر آییم.
*حمیرا ملکیار فرزند جنرال عبدالاحمد خان و خواهر زاده عبدالله خان ملکیار حکمران مدبر هرات بود. ایشان همسر دوم علامه بودند. علامه خانم ملکیار را بسیار دوست می داشت و این از آثار ایشان پیداست. چند اثر استاد در زمان حیات و پس از آن به کمک های مالی این بانوی دانشمند به چاپ رسید. بانو ملکیار مدتی در مجلس سنای افغانستان نیز حضور داشت.
در راستای نکوهش عملکرد همیشگی ضد فرهنگی دولت افغانستان
به ویژه رویداد دردناک ۲جوزا(خردادماه) نیمروز و نمایش همبستگی فرهنگی، نشر این بیانیه را رسالت خویش می پندارم.
بیانیه فرهنگیان مهاجر افغانستان،راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولایت نیمروز.
کتاب، این گنجینه معارف بشری، از دیرباز در میان جوامع متمدن و فرهنگدوست حرمت خاصی داشته است، بهویژه در کشور ما که دارای سابقه روشنی در دانشدوستی و فرهنگپروری بوده است.
با این همه نمیتوان از یاد برد سرگذشتهای تلخی را که در مقاطعی از تاریخ بر کتابها و کتابخانهها در کشور ما رفته است، از دوران تهاجمهای مغولان گرفته تا عصر حاکمیت سیاه طالبان. چنین بوده است که جامعه ما گاه به گاه شاهد کتابسوزیها و کتابشوییها بوده است و چه خسارتها که از این ناحیه بر فرهنگ مکتوب کشور وارد شده است.
واقعه معدوم کردن و در آب افکندن کتابهای متعلق به جمعی کتابفروش و ناشر در روز دوم جوزا (خرداد) 1388 که در ولایت نیمروز و با آگاهی و هدایت وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور صورت گرفت، یادآوری ماجراهایی بود که پیش از این بر سر کتاب و کتابخوانی در کشور ما آمده بود، آن هم در روزگاری که فرهنگ مکتوب کشور بیش از هر زمان دیگر آسیب دیده است و دولت اسلامی افغانستان هم بیش از هر زمان دیگر مدعی رعایت قانونمداری و مردمسالاری است.
ما، مراکز و مؤسسات فرهنگی،هنری،ادبی، دانشجویی و جمعی از نویسندگان، ناشران، ویراستاران و روزنامهنگاران کشور ضمن نگرانی از وقوع چنین حوادثی در زمانهای که فرهنگ جهانی به سوی مدارا و شکیبایی میل دارد، ضمن اظهار همدردی با کتابفروشان و ناشران خدومی که در این زمانه عسرت سرمایه مادی و معنوی خود را صرف گسترش فرهنگ کتابخوانی کردهاند، این رفتار متعصبانه و غیرمنصفانه را محکوم میکنیم و از دولت افغانستان خواستاریم که ضمن اعاده حیثیت از خدمتگزاران کتاب و کتابخوانی در کشور و جبران خسارت سنگینی که از این ناحیه بر آنان وارد شده است، مانع تداوم چنین رفتارهایی شود.
همچنین از دستگاههای مسئول خواستاریم که با تنفیذ و اجرای قوانین و مقرراتی شفاف و جامع برای نظارت بر انتشار و خرید و فروش کتاب، ضمن پرهیز از رفتارهای خشن و غیرفرهنگی که دیگر زمان آن سپری شده است، این زمینه را فراهم آورند که ناشران و کتابفروشان کشور با احساس امنیت مادی و معنوی به خدمت خویش ادامه دهند، چون هیچ پسندیده نیست که ارگانهایی که علیرغم وظیفه فرهنگی خود در این سالها حتی یک عنوان کتاب سودمند در زمینه فرهنگ و دانش کشور منتشر نکردهاند، فقط وظیفه محو و نابودکردن کتابها را برعهده داشته باشند، آن هم بدون احساس مسئولیت نسبت به خسارتی که از این ناحیه متوجه فرهنگ و دانش و خدمتگزاران آن در کشور میشود.
1- مؤسسه فرهنگی،هنری وادبی (در دری).
2- خانه ادبیات افغانستان.
3- انتشارات عرفان(محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی).
4- خانه کودکان افغانستان.
5- شورای سرپرستی مدارس خود گردان مهاجرین.
6- شورای فرهنگی آموزش مدارس مهاجرین.
7- مؤسسه هنری هادی فیلم.
8- مؤسسه فرهنگی هنری نما فیلم.
9- انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغانستان.
10- انجمن ادبی کلمه.
11- مؤسسه فرهنگی اجتماعی سراج.
12- نهاد علمی فرهنگی کوثر.
13- بنیاد فرهنگی تحقیقاتی علامه شهید بلخی.
14- مؤسسه فرهنگی پژوهشی راه فردای افغانستان.
15- مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان(فدا).
16- کانون تحصیل کردگان افغانستان.
17- نشریه بلخ دانشجویان افغانستانی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران.
18- انجمن منادیان همبستگی.
19- انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه های اصفهان
20- هیئت تحریر فصلنامه علمی پژوهشی کلکین دانشگاه اصفهان.
21- انجمن فرهنکی هنری (سایبان آبی)
22- مجمع دانشگاهیان افغانستان
23- مؤسسه علمی فرهنگی افق نوین
24- فرهنگیان افغانستانی مقیم اصفهان وجمع بسیاری از فرهنگیان ساکن شهر های تهران،مشهد، قم، شیراز و...
زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی در زمانی که مامایشان نائب الحکومه هرات(نایب سالار عبدالرحیم خان صافی) بود، چند سالی در هرات به سر بردند. کتاب ارزشمند آثار هرات که در سال ۱۳۰۹ در مطبعه فخریه سلجوقی هرات در ۳ مجلد به طبع رسید یادگار آن دوران است که استاد در آغازین سالهای دهه سوم از زندگی پربار خویش به تدوین آن پرداخته بودند.
سالها پس از این، درست در آخرین سالهای حیات در پشاور پاکستان و در یکی از آخرین سروده های خود با عنوان «عروسان جامه گلگون هرات»، آن زمانی که گمان می کردیم دیگر هرات و رسم و رواج های این شهر و مردم آن پس از حدود هفتاد هشتاد سال فراموش استاد گشته یا حداقل گردی برآنها نشسته، ایشان این چنین هراتی ها را شرمنده خویش ساختند:
بود آنجا کشور همزیستی
کس نگفتی از کجایی کیستی؟
مردمش با همدگر یار و انیس
نی کسی مرئوس آنجا نه رئیس
وصف نان گرم و سرشیرش مپرس
از غلور ترش و غلور شیرش مپرس*
*: غلور ترش و غلور شیر از غذای های محلی هرات هست که به صورت ترید یا تریت خورده می شوند.
ناهید نبرد
زنان این وطن مردان مردند
بروز جنگ ناهید نبردند
ولی دردا که از بیدردی ما
همآغوش هزاران رنج ودردند
آلوده دامن
بخون آلوده تاکی دامن شان
جهان در انتظار مردن شان
ازین نامردمان حتی ندیده
نشان عهد مردی را زن شان
نورالله وثوق
23/1/1388
wosuq@hotmail.com
کمتر شاعری داریم در ادب پارسی که با وجود اشتغال به شعر و شاعری، نزد پادشاهان و حکام مقام والایی داشته و در حضور او، درباریان در رعایت آداب بسی کوشیده باشند. مولانا، جامی و تا حدودی بیدل از این دست شاعران هستند.
از این میان نورالدین عبدالرحمن جامی در عین این که به سبب نفوذ و جایگاه خویش در بین مردم یکی از اضلاع مثلث قدرت(دو ضلع دیگر سلطان حسین بایقرا و امیر علیشیر نوایی بودند)تیموریان هرات بود، انسانی شوخ طبع و مزاح گو نیز بود.
در رباعی یی که از این شاعر اینجا نقل خواهیم کرد، ساغری نام شاعری را این گونه نوازیده است.
ساغری می گفت دزدان معانی برده اند هر کجا در شعر من معنی رنگین دیده اند
دیدم اکثر شعرهاش را یکی معنی نداشت راست می گفت آنکه معنی هاش را دزدیده اند
پایچه ← پاچه ← پارچه
امیر خسرو در بیتی این واژه را زیبا به کار برده است:
بس که بر لاله تر می رود آنجا قمری پای آلوده به خون پایچه بالا کرده
۲-خنطمع: این واژه که در اصل خام طمع می باشد معمولا صفتی است که به افراد دارای آرزو ها و طمع های خام نسبت داده می شود آنهایی که فقط در فکر خویش اند و در پی فرصت.
خام طمع ← خمطمع ← خنطمع
حافظ در شعری مقلوب این ترکیب را به کار برده است:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد
۳- خدمت: دیده باشید که بر روی برخی از کارت های دعوت می نویسند خدمت محترم فلانی. این واژه به ویژه در دوره تیموری در هرات روایی تام داشت به هر روی معنی این کلمه عالیقدر و سرور و از این دست معانی می باشد گمان می کنم که بی ارتباط به مخدوم به معنی سرور و بادار نباشد.
۴- ته بته: چیزی مشابه درون به درون این واژه هنگامی به کار می رود که می خواهند از ریشه دار بودن و ژرفای چیزی یاد کنند.
جلال الدین اکبر حاکم کثرت گرای هندوستان بیتی دارد که این واژه در آن استفاده شده است پس این وازه چندان هم هراتی نیست و در دیگر جای ها نیز روایی دارد.
ز غصه غنچه صفت ته بته دلم خونست که با وجود یکی نسبت دویی چون است۱
یادداشت: سال گذشته فلمی زیبا در هند ساخته شد با عنوان اکبر و جوده(نام معشوقه راجپوتی اکبر)، این فلم در درک و دریافت معنی این بیت و آنچه که این پادشاه عاشق کشیده، شما را می تواند دست گیرد.
جناب زواری سبب پیدایش مطلب ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی و علت تردید در نام و نسب بیدل را از من پرسیده اند و مرادشان گویا این بوده که چرا به بیان مطلبی بدیهی پرداخته ام، نوشته دلیلی عمده نزد من داشت که در ادامه به آن اشاره خواهم نمود.
به جرات می گویم انگشت شمار کتابی شاید در مورد بیدل باشد که آن را حدافل برگی نزده باشم و با تاسف باید عرض کنم که بیشتر این کتاب ها با آنکه وقت و سرمایه زیادی صرف آنها شده مملو از اشتباهاتی از همین دست موضوعات بدیهی هستند و اطلاعات غلط به خواننده می دهند اکنون که دیگر دوران تذکره نویسی سنتی به سر رسیده باید این مجموعه اطلاعات ولو کم ارزش را توحید نمود با چند مثال منظورم را روشن تر بیان می کنم. همین لقب ابوالمعانی که برخی به اشتباه ابوالمعالی می نویسند کلی بحث بر سر آنست یکی می گوید درست است که در نسخه های چهار عنصر بیدل این لقب آمده ولی خوب این که دلیل نمی شود این از تصرفات نسخه نویسان است آنها هنگامی که به نام شخصیتی که بدو ارادت داشتند می رسیدند از خود القاب و عناوینی جهت احترام می افزودند. گروهی دیگر در افغانستان که از این مباحث کاملا بی خبر هستند پایشان را به یک کفش کردند و می گویند نه این لقب را نخستین بار مولانا قربت به بیدل بخشید.
یا این بحث تغییر نام های شهر ها که در دوره حکومت مغولی هند رواج داشته اشتباهات بسیاری را وارد متون ما کرده هر چند برخی اکبر آباد، گروهی لاهور، عده ای بخارا و بعضی جای های دیگر را به عنوان زادگاه بیدل قلمداد کرده اند لیکن امروزه اجماع نظر بیدل پژوهان برین است که بیدل در پتنه یا به گفته هندی ها پتنا همان زادگاه بودا به دنیا آمده است سالها پس از تولد بیدل تقریبا در اواخر حیات او نام این شهر به افتخار شاهزاده عظیم الشان فرزند اورنگ زیب عالمگیر به عظیم آباد تغییر یافت بعد ها در دوره تسلط انگلیسی ها و کمپانی هند شرقی دوباره به همان نام قدیمی اش خوانده شد و تا به امروز به همان نام یاد می شود حالا شما بروید و متون مختلف که راجع به بیدل زندگی نامه نوشته اند را مطالعه کنید بیشتر آنها نوشته اند در ایالت عظیم آباد پنته(نه پتنه). به همین ترتیب برای دیگر موارد نیز می توان دلایلی ذکر کرد من بر خلاف استاد صلاح الدین سلجوقی در کتاب ارزشمند نقد بیدل که چند باری هنگام حرف بر سر زندگی بیدل این دست مطالب را بسیار بی اهمیت و حقیر تلقی کرده اند معتقدم که برای درک سیر تفکر بیدل و شعر او بی نیاز از پرداختن به این موضوعات نیستیم در بیان اهمیت زندگی بیدل همین قدر بس که او کتاب چهار عنصر را که در واقع اتو بیوگرافی اوست برای آیندگان و خوانندگان آثار خود نگاشت.
از چهار عنصر که بگذریم رباعی های این شاعر پر است از حوادث زندگی و اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی هندوستان مگر همین رباعی:
دیدی که چه با شاه گرامی کردند صد جور و جفا از ره خامی کردند
تاریخ چو از خرد بجستم فرمود سادات به وی نمک حرامی کردند
نبود که بیدل ما را پیرانه سر از ترس از دست دادن جان به دست برادران سادات باهره پس از آنکه آنان پادشاه مغول فرخ سیر را به وسیله زهر کشتند آواره لاهور نکرد(از اشاره به ماده تاریخ که در همین رباعی نیز متجلی است می گذرم که می شود آن را یکی از پرکاربرد ترین صنایع در شعر بیدل دانست هر چند بیدل همچنانکه در رباعی یی دیگر گفته از دست مردم به سبب تقاضاهایشان درین باب در فغان بوده است). یا در یک رباعی دیگر او چگونه از هرج و مرج حاکم در هندوستان به درد یاد می کند همان زمانی که حکومت به نام جهاندارشاه بود و به کام کنیز او لال کنور که در دوران سلطنت ده ماهه این پادشاه اقوام و بستگان نالایق خویش را بر مناصب دولتی گمارده بود و چطور ...
افسوس كه ساز سلطنت شد فاسد گرديد متاع دولت و دين كاسد
نظم هندوستان كنون منحصر است بر ديوث و لئيم و حيض و حاسد
یا در مورد مثنوی طور معرفت همان مثنوی ای که بیدل آن را در دو روز در وصف کوهستان بیرات به خواهش و به پیروی از شعری از دوستش شکرالله خان حاکم میوات سروده و به او تقدیم کرده تا زمانی که اکنون نیز پس از حدود ۳۰۰ سال نرویم و از نزدیک این منطقه را با کوه ها و تپه های پوشیده از درختان زیبایش که به گفته دکتر عبدالغنی از دیدن آن انسان اکنون نیز دچار حیرت می شود نبینیم مثنوی طور معرفت را صحیح در نخواهیم یافت (البته حدود ۳۰۰ بیت از این مثنوی ۱۳۰۰ بیتی به توصیف مستقیم بیرات اختصاص یافته و در بقیه مثنوی، بیدل طبیعت را در خدمت اندیشه خویش قرار داده است).
چند توصیف از طور معرفت: در ذکر رنج کارگران معدن نقره که در چاه ها کار می کردند و گاهی این چاه ها فرو می ریخت و از تعداد کفش ها پی به تعداد افراد مدفون شده می بردند و آنها که کفشی نداشتند ...
بسی باشد که آن چاه بلا کیش
چو اژدر ها بهم آرد لب خویش
تردد پیشه ها معدوم گردند
به چندین سخت جانی موم گردند
زنعلینی که مانده بر سر چاه
برد اندیشه بر اعداد شان راه
از آنها هرکه نعلینی ندارد
همان خاک استخواهایش شمارد
و گر سنگی فرو آید زگهسار
بپوشاند جهانی را شرر وار
زهرچاهی لب گوری مقرر
زهر سنگی اجل ایستاده بر سر
یا توصیف ابر های این منطقه که اتفاقا در همین چند روزی که بیدل آنجا بوده باران مستانه ای هم گویا می باریده و او در ابتدا ابرهای بیرات را چنین تعریف کرده:
چه ابر آيينه ناز گل و مل
بهار صد شبستان زلف و کاکل
ولی زلفی که در يک جنبش باد
هزاران دل تواند کرد ايجاد
جنون پيمانه چشمی گريه آهنگ
سيه مستی شکست شيشة در سنگ
به تيغ کوه گاهی سينه مالد
گهی گيرد ره دشت و بنالد
در مثالی دیگر تا مادامی که نفهمیم که بیدل به گفته خوشگو شاگرد او با آنکه چهار زن و نمی دانم چند کنیز اختیار کرده بود همچنانکه یکی از مشایخ به او گفته بود دارای فرزند نمی شد و فقط یک فرزند خدا به او در کهنسالی عطا کرد و آن هم در خردسالی عمرش را به بیدل بخشید، چگونه می توانیم ژرفای سوز آن مخمس طافت سوز در رثای یگانه فرزند را دریابیم...
هر گه دو قدم خرام می کاشت از انگشتم عصا به کف داشت
و یا اصلا چرا بیدل در حدود ۳۰۰ رقعه خود را در آن آشوب های هند با چنگ و دندان حفظ کرد که تا امروز به دست ما رسیده به نظر من اینها همه مواردی است که اهمیت پرداختن به زندگی بیدل را برای ما می نمایاند.
با همه اینها معتقد هستم که افراد کم مایه ای چون من یا دست کم ذهن هایی تاریخی مانند ذهن حقیر به این موضوعات می پردازند.
یادداشت: مشکلی (شاید این تنها برای من مشکل تلقی گردد) که در نوشتن این پست ها دارم این است که مطالب را به صورت آن لاین می نویسم البته بدیهی است که در مواردی که به حافظه چندان نمی شود اعتماد کرد نگاهی به بعضی منابع می اندازم منظورم این است که طرح قبلی در مورد بسیاری از این پست ها وجود ندارد و شاید هم از همین سبب از انسجام برخوردار نباشند لذا بازنویسی و تصحیح این نوشته ها را در این تخته مشق حق خود می دانم، این مطلب از آن دست نوشته هاست.
کتاب کم حجمی که در این اواخر(۲۰۰۰م) در لاهور پاکستان از سوی اقبال آکادمی به نشر رسیده است کتابی است با عنوان bidel in the lights of bergson که منسوب به علامه محمد اقبال لاهوری است. این اثر همچنان که در مقدمه آن تذکار رفته است مقاله ای بوده که اقبال به خط خود به زبان انگلیسی نوشته ولی هیچگاه آن را به نشر نرسانده بود سالها پس از وفات ایشان دکتر تحسین فراغی استاد شعبه اردو دانشگاه خاورشناسی لاهور پس از کسب اجازه از فرزند علامه، دکتر جاوید اقبال ابتدا در سال ۱۹۸۶ آن را در مجله iqbal rewiew منتشر و چهارده سال بعد چنان که پیشتر گفتیم یعنی در سال ۲۰۰۰ در هیئت کتابی مستقل همراه با ترجمه فارسی پا به دنیای چاپ و نشر گذاشت.
طوری که از نام کتاب نیز می توان حدس زد در این مقاله علامه اقبال به بررسی اشتراکات فکری بین بیدل و فیلسوف متاخر دهری، برگسون پرداخته است و چیزی که جالب توجه و قابل تامل است در این کتاب این نکته است که سخنان صدرالدین عینی و ابراهیم مومنوف تاجیک و یرژی بچکای چکی را این بار از زبان اقبال به صراحت می شنویم. همان بحث عدم اعتقاد بیدل به رستاخیز. صرف نظر از اینکه یکی دو مثال از بیدل که علامه در باب اثبات این ادعای خویش آورده اند که نمی توان با تکیه بر آنها چنین ادعای محکمی کرد و صد ها بیت بیدل از جمله اولین بیت دیوان او نقض کننده از این دست ادعاهاست، به نظر می رسد که شاید ملاحظاتی در میان بوده که علامه در زمان حیاتش به نشر این مقاله نپرداخته یا شاید هم نیاز به تحقیق و کار بیشتر او را از نشر این مقاله بازداشته است. البته این بدان معنی نیست که این اثر که اکنون در دستان من و شماست به کلی خالی از فایده باشد و صرف وارد کننده برخی شبهات در اعتقاد ما در مورد بیدل و تفکر او باشد، نه بلکه برخلاف این بسیار نکته های جدید نیز می توان در این اثر یافت که متاسفانه در باب بیدل کم بدانها توجه شده است. اقبال که همانند سید جمال الدین افغانی در پی اتحاد و انسجام مسلمین است و هدفی جز این ندارد که همکیشان خود را از این رخوت و انحطاطی که دچار آن هستند به نحوی بیرون کند و خون تلاش و پویایی را به آنها تزریق کند با دیدگاه وحدت وجودی بیدل مخالفت می کند و آن را باعث و بانی زوال ملت ها می داند، اقبال می گوید:
«من به این ایمان دارم که عقیده وحدت الوجودی در حقیقت نیرویی لطیف از صورت زوالی است که بخاطر خواهش قربت و نزدیکی با خالق، ظاهرا در یک پوشش شیرین و خواسته معصومانه مخفی شده است. در اصل جوهره خود این همان جنبه ایست که بخاطر زوال ملت ها بوجود می آید، مقصود این جنبه بوجود آوردن سستی یا ترک جنبه های درگیری با زندگی و تلاش برای حیات است و این عمل مترادف فرار همیشگی از میدان مبارزه زندگی است.»