تبليغاتX
خراسانیات

خراسانیات

هرات نگین خراسان

 

مقاله یی چند ماه قبل پیرامون هرات نوشته بودم راجع به هرات امروز آن چه اکنون درین شهر باقی مانده و هنوز زنده است البته  نا گفته نماند این مقاله  تهدابش به خواست یکی از دوستان ایرانی گذاشته شد دوستی که کتابی راجع به تاریخ هرات تالیف نموده بود. بعد ها این نوشته صیقل خورد و آرایش  و پیرایش های زیادی به خود دید تا به این شکل در آمد ولی این شاکله شاکله اصلی نیست هنوز هم جا برای کار دارد و در فرصت مقتضی اگر خدا بخواهد کامل خواهد شد  .

هر چند مطلب با طول و تفصیل است اما  به نظر من خالی از فایدت نخواهد بود.

از همه به ویژه همشهری هایم آرزو دارم  که با نظرات شان مرا  در تکمیل و تصحیح این مطلب کمک کنند. 

 

هرات ؛نگين خراسان

 

هرات (بکسر هاء) اکنون  نام شهري و ولايتي در افغانستان بوده و از شمال با جمهوري ترکمنستان ،از جنوب با فراه ،از شرق با غور و از غرب همسايه  با جمهوري اسلامي  ايران است ،ارتفاع آن از سطح دريا 933 متر بوده و  مساحت آن 54778 کيلومتر مربع و جمعيت آن بالغ بر1500000 نفر) برآورد رسمي سال 2006)است که از اين ميان تنها  در حدود   349000 نفر در مرکز اين ولايت که شهر هرات است زندگي مي نمايند، هريرود که از کوه هاي بابا در مرکز کشور سر چشمه گرفته از کنار اين شهر مي گذرد و زمين هاي اين ولا را مشروب مي سازد. اين ولايت در آخرين تقسيمات اداري افغانستان (1343 ش) داراي پانزده واحد اداري گرديد که از جمله مهم ترين آن ها مي توان به چشت، اوبه ،کرخ، شيندند(اسفزار) و ادرسکن اشاره کرد .

دراين  نوشته تلاش شده است که به بررسي سيماي فرهنگي  ، اقتصادي ، بافت  شهري و آثار باستاني هرات در وضعيت کنوني پرداخته شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 22:1  توسط خلیل الله افضلی  | 

بيرنگ هم بي رنگ شد

 

 

محمد عاقل بيرنگ کوهدامني، شاعر نامدار کشور، سه شنبه شب (۱۱ دسامبر / ۲۰ قوس) در لندن درگذشت.

من پيش از اين با بيرنگ کوهدامني و شعرش آشنا نبودم و فقط به نام مي شناختمش تا اين که امشب اين ناخوش خبر را خواندم وبدين  مناسبت که حقي بر گردن ما دارد در صدد شدم که پستي برايش اختصاص دهم خوب در مجموع  اين هم از معايب بزرگ ماست که در حيات آدم ها قدرشان را نمي شناسيم و از حال و روز آن ها بي خبريم و  چون گذشته شدند آن گاه به يادمان مي آيند و به سراغ آثار و زندگي شان مي رويم و در فراق آنها داد و واويلا سر مي دهيم.

 

از مطالعه چند چامه گزينش شده او در وب سايت هاي مختلف اين طور برداشت کردم که شخص باسواد و پر مايه يی بوده شعر او مملو  است از کنايات  و تلميحات و اشارات و کسي هم که خواسته باشد شعرش را بفهمد مي بايست که از اين دست معلومات انبانش تهي نباشد بگذريم از اين که شعرهايش از خيال کم بهره است و بعضا  بهره يی نبرده است و بيشتر مي توان گفت که  ناظم خوبي بوده تا شاعر خوبي. بيرنگ دانش آموخته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران به سال 1356 بود.

او با زباني ساده و فاخر عشق به شکوه فرهنگ و تمدن آريايي خويش را مي سراييد  ، يادکرد آن مظالمي که بر اين قلمرو فرهنگي رفته را فرياد مي کرد ، از  روزگار و اهل مزور آن گلايه ها داشت ، غم غربت و رنج هاي ناشي از آن دلش را مي خست و در مجموع از او شاعري عاصي و پر خاشگر ساخته بود که  نه تنها بر نظم هستي که بر همه چيز مي شوريد و مي آشوبيد  و  گاهي مرز هاي ايدئولوژيک را نيز در مي نورديد.

به هر روي درگذشت او را به دوستدارانش تسليت مي گويم.

 

شعري  از دفتر « من ناله نمي نويسم » او

 

ديدي دلا که ياران تنـــــــــــها رهات کـردند

با رنج ودرد وغصه، باز، آشــــــنات کردند

دلبسته ي کي گردم از کي وفا بجــــــــويم؟

ياران و با وفاويان، يک يک، وفات کـردند

هر جا که پا نهادم، جامي زشـــــوکران بود

مرگي که ما چشيديم، نامش حــــيات کردند

از جمله خلايق، خلق عجب که مــا را سـت

وقتي که سيل آمد، فکر نــــــــــجات کردـند

بستند پوزه بندي، يعني که روزه داريـــــم

مانند نسل ميمون، صوم وصلات کردنــــــد

هرگز کسي نپرسيد، از شاه و شيخ وشحنه

کز خون آدميزاد، رود فـــــــــــــرات کردند

فوجي عظيـــــــم آمد، صد ها درخت پدرام

يا ريشه کن نــــــــمودند، يا بي ثبات کردند

در وصف اهل دانــش، هرگز سخن نگفتند

آن را که بي هنر بود، چندين صفات کردند

يک روز بت شکــستند، احرام کعبه بستند

روز دگر پرستـــــــش، لات و منات کردند

ارباب ناز ونعــــــــمت، مزدور مستحق را

از گاوغدود دادند، نامــــــــش ذکات کردند

با لشکر شياطين،، چـــــــندين نبرد کرديم

ما را اسير کردند، دردا که مـــــــات کردند

تاراج قتل و غارت، بهر طـــــــلا و ثروت

اسلام را بهانه، تا سومنـــــــــــات کردند

 

از خدايش روانش را شاد مي طلبم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 0:51  توسط خلیل الله افضلی  | 

عشق نخستین و مرگ در میلاد

 

دکتر لطيف ناظمي شاعر و ناقد ادبي افغانستاني پناهنده در جرمني است.وي به سال 1325 در هرات زاده شد ٬ به سال 1348 از رشته پارسي دري دانشکده ادبيات دانشگاه کابل دانشنامه ليسانس گرفت و در همان جا آغاز به تدريس نمود.ناظمي از سال 1361 تا 1363 استاد دانشگاه همبولت جرمنی بود ٬ در همين زمان در صدد پي گرفتن تحصيلات تکميلي خويش گرديد . ازو تا کنون چند دفتر شعر -که مهمترين آن ها ميلاد سبز برنده جايزه شعر سال 1354 و  سايه مرداب است- به دست چامه دوستان  رسيده است  ، او درهر دو گونه  کهن و نو  شعر  سروده هاي  بسيار زيبايي  دارد.

يک چهارپاره و يک نيمايي لطيف ناظمي  تقديم شما  دوستان باد

 

عشق نخستين

 

آن کس که سالهاست به گوشم سروده است

عشق نخست و شاعر ديرين من تويي

 

ديشب درون بزم، به گوش يکي دگر

با خنده گفت :عشق نخستين من تويي

 

مرگ در ميلاد

 

اگر دوباره نديديم

اگر نشاني ميعاد ما قيامت بود

تو با کدامين دوست

دوباره قصه ايام رفته خواهي گفت؟

و با کدامين دست

تو عهد تازه يک عشق تازه خواهي بست؟

 

اگر دوباره نديديم

کنار ساحل بيگانه يا بنادر دور

و يا به خلوت ميخانه هاي شهر غريب

تو باغ ياد کي خواهي شد ؟

تو شهرزاد کي خواهي شد؟

ز پشت اين همه ديوار هاي شعله و دود

اگر به هم نرسيديم

و راه صبحدم خنده هات گم کردم

قصيده هاي دو دست تو را کي خواهد خواند؟

 

اگر دوباره نديديم

حديث هجرت ما را

به آفتاب حکايت کن

ز شب شکايت کن

بگو به چشمه و جنگل ،به ابر و کوچه وماه

دو عاشقيم ؛دو تبعيدي مصيبت جنگ

که روز واقعه آن آشيان رها کرديم

پرنده اش به دياران دور ناپيدا

شبانه با پر خونين خود سفر مي کرد

 

من از ديار غريب گناه مي آيم

که در بهار، چکاوکهاش

به گريه مرثيه مي خواندند

و جاودانه صدا در شب

صداي نوحه ياران بود

صداي سيلي باران بود

 

من آن پرنده غمگين باغ اندوهم

که آشيانه خونين خود رها کردم

و در غروب غبار آلود

درخت ساحل بيگانه را صدا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 17:46  توسط خلیل الله افضلی  | 

غزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام

 

 

غزنی  در سال 2013 ميلادی به پيشنهاد و تصويب سازمان علمی ،آموزشی و فرهنگی اسيسکو در ششمين گردهمايي وزرای فرهنگ کشور های اسلامی در ليبی به عنوان پايتخت فرهنگی جهان اسلام برگزيده شد .من ضمن تبريک ا ين انتخاب خوش به اين مناسبت جهت آشنايي بيشتر شما بخشی از پژوهشم را پيرامون اين شهر در اين پست می گذارم لازم به توضيح است که تمامی سخنان گفته شده در زير همراه با ارجاعات خود بودند و من آنها را  بدين  سبب  که ممکن است ضرور نباشند حذف کردم .

 

غزنين (غزنه ، غزني ) :

شهر مشهوري است که به سلسله غزنويان نام بخشيد و از قِبَل ايشان به شهرت جهاني رسيد.غزنين که نام آن در شاهنامه نيز آمده ، در قرون اوليه اسلامي جزء شهرهاي ولايت زابلستان بود و از زماني که به تصرّف صفاريان در آمد رو به آباداني بيشتر نهاد  .مؤلف تاريخ سيستان بناي آن را به يعقوب ليث صفار نسبت داده است. در سال 350 که آلپتگين به عنوان سپهسالار سامانيان و والي خراسان عاصي شد و روي به بلخ و بعد هم غزنين نهاد ، آن شهر مرکز حکومت او و بعد هم غلامان و جانشينانش  از جمله سبکتکين  پدر سلطان محمود شد ، در نتيجه بر اعتبارش افزوده گشت  .

 

اين شهر در سالهاي پاياني سلطنت محمود مرکز قلمرويي به وسعت ري تا هند و خوارزم تا سيستان بود و کاخ و باغهاي فراواني داشت .در مورد وجه تسميه آن به نظر می رسد که غزنه معّرب و اندکی تغيير شکل يافته گنجه باشد ؛لفظ غزنين هم به اعتقاد برخی تثنيه همان غزنه است .از آن همه باغ ، محله و ميدان که بيهقی بار ها در کتابش يادها نموده ديگر در غزنی خبری نيست و فقط دو موضع به اعتبار دو قبر يکی مربوط به سلطان محمود و دو ديگر متعلق به سبکتکين که به ترتيب در باغ فيروزی و محله افغان شال مدفون گرديده بودند قابل شناختند .آرامگاه سبکتکين بنايي ساده و محقّر است که  دارای سنگ نبشته يي قديمي است اما بقعة سلطان محمود و باغ آن که امروزه روضه ناميده می شود و زيارتگاه مردم است بر طبق گفته معمّرين در زمان پادشاهی امير حبيب الله (1319-1337ق)اعمار گرديده است.

 

 اين شهر که تقريباً هيچ سياح و جغرافيا نويسي فرصت ديدار و توصيف آن را در زمان غزنويان نيافته ، حدود 120 سال پس از مرگ سلطان محمود ( در سال 543) چنان توسّط علاءالدين حسين غوري ويران و به خاک و خون کشيده شد که از آن پس علاءالدين به جهانسوز شهرت يافت و اهالي غزنين به « کن فيکون » و زير و رويي دنيا « غورغزني » گفتند  . اکنون شهر غزني که مرکز ولايتی به همين نام نيز است در فاصلة  135 کيلومتری کابل قرار دارد . جادة کابل -  قندهار به موازات رودخانة غزني و  ازکنار روضه مي گذرد .شهر قديمي در شمال شهر جديد (1959م)  موقعيت دارد  و در آن بالاحصاري به چشم مي خورد همچنين دورادور شهر آثار خندق قديمي و بزرگي ديده مي شود .متأسفانه  از دوران حکومت دودمان سبکتکين ، فقط وفقط دو منارة نصفه و نيمه يکي از دوران بهرام شاه (515-525ق) و ديگري در روزگار مسعود بن ابراهيم (500ق) باقي مانده است. در اين اواخر (حدود 30 سال قبل) بقايايي از قصر مسعود سوم نيز از زير خاک بيرون کشيده شد. 

 

اين شهر دانشمندان مسلمان فراوانی را در دامن خود پرورانيد که از جمله ی مهمترين آنها می توان به ابوالفضل بيهقی،حکيم سنايی،عنصری ،منوچهری،مسعود سعد سلمان،  علی بن عثمان هجويری و بسياری  بزرگان ديگر اشاره نمود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 12:15  توسط خلیل الله افضلی  |