تبليغاتX
خراسانیات

خراسانیات

دل ماست پارسی

 

گل نیست ماه نیست دل ماست پارسی          غوغای که ترنم دریاست پارسی

از آفتاب معجزه بر دوش می کشد               رو بر مراد و روی به فرداست پارسی

از شام تا به کاشعر از سند تا خجند                  آیینه دار عالم بالاست پارسی

تاریخ را وثیقه سبز شکوه را                        خون من و کلام مطلاست پارسی

روح بزرگ و طبل خراسانیان پاک               چتر شرف چراغ مسیحاست پارسی

تصویر را مغازله را و ترانه را                           جغرافیای معنوی ماست پارسی

سرسخت در حماسه و هموار در سرود   پیدا بود از این که چه زیباست پارسی

بانگ سپیده عرصه بیدار باش مرد                پیغمبر هنر سخن راست پارسی

دنیا بگو مباش بزرگی بگو برو                   ما را فضیلتی که ما راست پارسی

(زنده یاد قهار عاصی)

سال دوم دانشگاه بود که صبح روزی از روزها سر در بی تابلو دانشکده مان را تابلو دار یافتیم تابلو یی در دو سطر و به زبان های پشتو  و انگلیسی شگفتی آن چنانی برایمان دست نداد چرا که حالا دیگر پس از حضور یکی دو ساله در کابل با  فضای  فارسی ستیزی بعضی از جریانات در آن کمی  آشنا شده بودیم ولی این اقدام تمامیت خواهانه را دیگر  این جا نمی توانستیم بر بتابیم .مگر نه این بود که این گروه با سابقه ترین و پر دانشجو ترین گروه ادبیات در دانشگاه کابل بود به هر روی بچه های گروه فارسی تصمیم گرفتند که صندوقی البته نهانی ایجاد کنند و هر کس متناسب با وسع خویش کمکی نماید تا از وجه حاصله تابلویی سه زبانه برای دانشکده تهیه کنیم مراد حاصل شد و چون هر از گاهی که به سوی تابلو  و عبارت خوش نقش "دانشکده زبان ها و ادبیات "با خط زیبای نستعلیقش می نگریستیم تازه یادمان می آمد که ما هم دانشجو هستیم چیز دیگری که از آنجا ندیده بودیم  . این چشم نوازی دیری نپایید و دو سه روزی بیشتر  از نصب این تابلوی دومی نگذشته بود که صبح روز دیگری از همان روزها پیکر نیمه جان  تابلو خویش را بر سر راهی افتاده دیدیم در حالی که آن  سو تر آن تابلو دیگر همچنان جلوه می فروخت هنوز غرق حیرت بودیم که شیشه این دومی هم پایین آمد و آشوب و بی نظمی دانشکده را فرا گرفت چند روزی  این وضعیت دوام کرد تا این که از طرف رییس دانشگاه فرمان جمع آوری تابلوهای تمام دانشکده ها صادر شد و همه تابلو ها را در انباری  همسایه هم ساخت.این خاطره به مناسبتی مرا فرا یاد آمد همان مناسبتی که این روزها پیرامونش بسیار نوشته اند .تعصب انحصار طلبی و تمامیت خواهی که باز در این چند روز اخیر نمودی دیگر از آن را همه شاهد بودیم .اخراج خبرنگار تلویزیون دولتی به جرم اینکه به جای پوهنتون دانشگاه به کار برده است . به گمان من موضوعی که وزیر فرهنگ بی فرهنگ ما بر آن دست گذاشته که بهانه یی بیش نیست و همه می دانیم که آرزویش نیز چیست چنان روشن است که حاجت به هیچ گونه بحث و محاجه یی علمی ندارد .اما باز هم دو نکته خیلی واضح را صرف جهت یاداوری خدمتشان عر ض می کنم .

۱-آقای خرم از کجای کشور می خواهد که برایش کتابی بیاوریم که بارها دانش و دانشی مرد و دانشمند و دیگر ترکیبات این کلمه در آن به کرات و مرات به کار رفته باشد از شیندند یا فراه یا بست و یا گردیز غزنی و یا بسا جای های دیگر اگر هم مشکلش با ترکیب های جدید از این مصدر است لازم است با دستور زبان فارسی یا همان دری و یا همان تاجیکی آشنایی اش را بیشتر کند.

۲- در حالی که ما در برابر واژه هایی چون پوهنحی و سارنوالی مترادف فارسی داریم گیریم اگر نمی داشتیم باز هم  چگونه حروفی که در رسم الخط ما وجود ندارد بنویسیم اصلا این حروف در زبان ما تعریف شده نیست درست است که با زور کلماتی چند را وارد زبان فارسی رایج در افغانستان نموده اند اما چون با دستور زبان ما سازگار نیست ماندگار نیز نخواهند بود. به هر روی اسف انگیز است که چنین کسی بر کرسی فرهنگ گستری جغرافیایی با آن همه پیشینه پر افتخار تکیه زده است .خرم و دار و دسته اش نیک باید بدانند تازی و ترک و تاتار نتوانست گزندی به کاخ بلند این زبان وارد کند شما ها که جای خود دارید.

آقای حسن حبیبی شعر بسیار زیبایی که در واقع دعایی در حق لفظ دری است دارند که حسن ختام این پست است (دری و فارسی هر دو نام یک زبان است که بیشتر شعرای ما از گذشته های بسیار دور تا کنون هر دو شکل را به یک معنی به کار برده اند.در همین ارتباط کاری زیر پژوهش دارم که اگر خدا خواست در آینده پیشکش حضورتان خواهد شد).

دعا در حق لفظ دری

خدایا به خورشید گیتی فروز           به پرتو فشانیش در نیمروز

به ماه و به بازیگریهای ماه             که تاریک و روشن کند بزمگاه

به صبح درخشان که بخشد امید         ز دل تیرگیها کند ناپدید

به هنگام شب گاه راز و نیاز              به درگاه حق داور چاره ساز

به بحر معلق بسیط زمین                به پروردگار هم آن هم این

به روح نظامی جادو سخن               سخن دان پرورده پیر کهن

جهان را سراسر ز لفظ دری             عطا کن نشاط زبان آوری

فزون کن به عالم شکر خند را           روایی ده این پارسی قند را

سخن پروران تو خود یار باش            زبان دری را نگهدار باش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:9  توسط خلیل الله افضلی  | 

قندهاری !تلخکامی از تو دور باد

مطابق وعده یی که داده بودم مطلبی در مورد قندهار نوشتم می دانم که به دلیل گرفتاری ها و هم چنین در دسترس نبودن منابع, مشکلات زیادی دارد اما امیدوارم که بتوانم با همکاری دوستان عزیز قندهاری اشتباهات را تصحیح و کمبودی ها را برطرف کنم.


ابتدا ببینیم پیشینیان در مورد قندهار چه گفته اند؟

 

قندهار شهري عظيم است و اندرو بتان زرين و سيمين است بسيار و جاي زاهدانست و برهمانند .و شهري با نعمتست و او را ناحيتيست خاصه(حدود العالم،ص67).ابوالفدا نويسد که نام قصبه قندهار ويهند است و آن در دره سند واقع است (تقويم البلدان،ص405)قندهار مملکتي بزرگ است از اقليم سيم و چهارم بلاد بزرگش قراخالوک و ولي شالوک که دارالملک است و زايدندان و اغناب و ديگر بلاد و ولايات و صحاري بسيار و ارتفاعش غله و اندک ميوه باشد (نزهه القلوب،ليدن،ص260).

نام قندهار از دو بخش ساخته شده است .قند=کند=کنت=کت:به معني جايگاه آبادي ،خانه +هار=وهار=بهار به معني دير،پرستشگاه ،معبد ،بت خانه که بر رويهم مي شود جايگاه پرستشگاه ها يا شهر پرستشگاه ها.بهار يا ويهاره که در سانسکريت نيز به معني معبد است از دوره اوستا که در بلخ بود باقي مانده و به اشکال وهار=بهار =هار و غيره در آمده و همين کلمه است که در پايان اکثر اسماي بلاد ديده مي شود مانند:قندهار ،ننگرهار،نندهار ،پوتوهار،چپرهار ،گلبهار،بنيهار(بنير)که در لهجه هاي ديگر آريايي هور=وور،گرديده و بالاخره بور=پور شده و لهاوور =لاوهور=لاهور و پرشاور=پرشاپور=پرساوهور دنبور (آدينه پوربابر-جلال آباد کنوني)و در سند بم بهور اين لاحقه را دارند.در ادب فارسي نيز بهار به مفهوم بتکده موجود است (تاريخ افغانستان بعد از اسلام،ص16).از گفته هاي بالا به طور قطع بر مي آيد که قندهاري که از آن در شاهنامه و ديگر منابع کهن آمده قندهار واقع در افغانستان امروزي نيست بلکه قندهاري ديگر بوده که در سرزمين هند واقع بوده است ،همچنان که اصطلاح سفر قندهار نيز اين اين مطلب را تاييد مي کند اگر قندهار مطرح در اين اصطلاح، قندهار حاليه در افغانستان مي بود سفر مشکل و دور و درازي نمي شد که دوريش زبانزد همگان شود البته اين بدان معني نيست که منطقه کنوني قندهار منطقه يي بدون پيشينه است .قبلاً در حوالي اين قندهار شهري بنام تگين آباد موقعيت داشته که امروزه نام و نشان آن بر افتاده است بارتلد تگين آباد را از قلاع مستحکم غزنويان در فاصله يک فرسخي پنجواي (پنجوايي کنوني درجنوب غربي قندهار) بر سر راه غزنه ، درمحل شهر قندهار کنوني دانسته وافزوده است که اين قندهار را احمدشاه دراني به جاي نادرآبادي که نادرشاه ساخته بود احداث کرده است وي در توضيح اينکه قندهار مذکور در آثار مورّخين قرون اوليه اسلامي کجا واقع بوده ، پاسخ داده که غرض آنها از قندهار عموما «قندخوار هندوستان است که در نزديکي مصب رود کابل به سند واقع است» (تذکره جغرافياي تاريخي ايران ،ص 106).اين که بيهقي به رغم شرح رفت و آمد هاي مکرر اميران و ديگران در مسير غزنه به بست ،هيچ يادي از قندهار نکرده دليل محکمي است که آن زمان چنين شهري در آن حدود وجود نداشته است .از سويي محل قندهار فعلي ،يا تگين آباد قبلي ،جايي کاملا استراتژيک بر سر راه هند (حدود مولتان و سفلاي وادي سند )بوده است ( تذکره جغرافياي تاريخي ايران،ص106) در نتيجه بايد شهر و قلعه اي مستحکم در آن جا مي بوده ،که همان تگين آباد بوده است.مولف طبقات ناصري درسده هفتم از تگين آباد به گونه اي صحبت کرده که مي نماياند تا زمان وي وجود داشته است .او نوشته که برافتادن خاندان غزنوي به دست علاءالدين (544ق)بر سر تگين آباد بود(ج1،ص396).

نام افغانستان با نام قندهارپيوند خورده است اولين حکومت افغاني در قندهار به دست احمد شاه ابدالي به سال1160 قمري/ 1747 ميلادي به وجود آمد. مي توان گفت که از آن پس تا کنون اکثريت رئوس تاريخ سياسي افغانستان اعم از اميران، پادشاهان و روساي جمهور مردان قندهاري بوده اند از احمد شاه بابا و فرزندش تيمورشاه بگيريد و بياييد تا ملاّ عمر و حامد کرزي.

خوب است بدانید که تيمورشاه (1186-1207)به سال 1189 به گفته دوستان ایرانی کلاس پایتخت نشینی را از قندهاری ها گرفت او در این سال کابل را بجای قندهار مرکز کشور اعلام کرد .(افغانستان«مجموعه مقالات»،ص254).ولی کماکان این شهر به عنوان یکی از مهمترین شهرهای مهم افغانستان تا کنون باقی ماند.

متاسفانه پرداختن بيش از حد به سياسيون قندهاري سبب شده است که دانشمندان وشعراي اين خطه تحت تاثير آنان قرار بگيرند،عده یی تصور می کنند که قندهار فقط به همان چهره های سیاسی اش خلاصه می شود در حالیکه قندهاری ها در دیگر عرصه ها هم حرفی برای گفتن داشته اند .مدتي پيش در کتابي از اتفاق با نام دو شاعر قندهاري (وهمي قندهاري و فدايي قندهاري)برخوردم که به سبب رونق شعر و شاعري دربار هاي هند در قرون 10 و 11 قمري بدان سرزمين کوچيده بودند يقيناً اگر کساني پيدا شوند و شناسايي شاعران قندهاري را وجهه همت خويش قرار دهند با بسياري از دانشمندان و ادباي گمنام قندهاري و آثارشان آشنا خواهيم شد .

اما خوشبختانه با دانشمندان معاصر قندهاری آشنایی بیشتری داریم و از آن میان مي توان علامه حبيب الله قندهاري (1213-1263 ق) فيلسوف مشهور با ده ها اثر،مولوي عبدالرووف قندهاري موسس سراج الاخبار نخستین روزنامه افغانی اگر اشتباه نکنم در زمان امیر حبیب الله به سال ۱۲۸۴ ق ، مرحوم عبدالحي حبيبي مورخ و اديب مشهور کشور،آيه الله سيد آصف محسني, دکتر فرحت استاد دانشگاه علوم پزشکی مشهد که امسال نیز مقاله علمی پژوهشی شان در نمایشگاهی که پیرامون همین موضوع در مشهد برگزار شده بود مقام نخست را از آن خود نمود و بسياري بزرگان ديگر که من متاسفانه با آن ها آَشنا نيستم را نام برد.به هر روي با توجه به وضعيت افغانستان در چند دهه اخير رکود علمي همچون ديگر مناطق اين کشور دامنگیر قندهار نیز گردیده است و به گمان من قندهاري ها به همان سببي که پيشتر عرض کردم و فعل و انفعلاتی که در این شهر به وقوع می پیوست و همین اکنون نیز کانون بسیاری از تحولات در کشور است این رکود مقداري درین شهر بيشتر حس مي شود که اميدوارم با پشتکار و تلاش جوانان برومند قندهاري خواهران و برادرانم که من با عده يي از آن ها در دانشگاه فردوسي سعادت آشنايي را پيدا نمودم و خوشبختانه کم هم نيستند مرتفع گردد.

به امید آن روز 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 19:10  توسط خلیل الله افضلی  |