عید مبارک
آورده اند کوزهگري بود و چون کوزهها آماده فروش ميشد، آنها را به شاگردش ميداد و سپس سيلي به او نواخته او را به مواظبت کوزهها هشدار ميداد. از قضا، روزي کوزهها از دست شاگرد افتاد و شکست. او با ترس و لرز به دکان برگشت و دستان خالي و بي پولش را به استاد نشان داد. استاد او را نصيحتي کرد و بر او خرده نگرفت. هم شاگرد و هم دوستان کوزهگر از اين چشمپوشي استاد، انگشت به دهان گرفته، پرسيدند: آن روز که کوزهاي نشکسته بود، او را ميزدي و حال که شکسته او را مينوازي؟! گفت: ميزدم تا نشکند، حال که شکسته، زدن او مرا چه سود؟
