
جناب زواری سبب پیدایش مطلب ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی و علت تردید در نام و نسب بیدل را از من پرسیده اند و مرادشان گویا این بوده که چرا به بیان مطلبی بدیهی پرداخته ام، نوشته دلیلی عمده نزد من داشت که در ادامه به آن اشاره خواهم نمود.
به جرات می گویم انگشت شمار کتابی شاید در مورد بیدل باشد که آن را حدافل برگی نزده باشم و با تاسف باید عرض کنم که بیشتر این کتاب ها با آنکه وقت و سرمایه زیادی صرف آنها شده مملو از اشتباهاتی از همین دست موضوعات بدیهی هستند و اطلاعات غلط به خواننده می دهند اکنون که دیگر دوران تذکره نویسی سنتی به سر رسیده باید این مجموعه اطلاعات ولو کم ارزش را توحید نمود با چند مثال منظورم را روشن تر بیان می کنم. همین لقب ابوالمعانی که برخی به اشتباه ابوالمعالی می نویسند کلی بحث بر سر آنست یکی می گوید درست است که در نسخه های چهار عنصر بیدل این لقب آمده ولی خوب این که دلیل نمی شود این از تصرفات نسخه نویسان است آنها هنگامی که به نام شخصیتی که بدو ارادت داشتند می رسیدند از خود القاب و عناوینی جهت احترام می افزودند. گروهی دیگر در افغانستان که از این مباحث کاملا بی خبر هستند پایشان را به یک کفش کردند و می گویند نه این لقب را نخستین بار مولانا قربت به بیدل بخشید.
یا این بحث تغییر نام های شهر ها که در دوره حکومت مغولی هند رواج داشته اشتباهات بسیاری را وارد متون ما کرده هر چند برخی اکبر آباد، گروهی لاهور، عده ای بخارا و بعضی جای های دیگر را به عنوان زادگاه بیدل قلمداد کرده اند لیکن امروزه اجماع نظر بیدل پژوهان برین است که بیدل در پتنه یا به گفته هندی ها پتنا همان زادگاه بودا به دنیا آمده است سالها پس از تولد بیدل تقریبا در اواخر حیات او نام این شهر به افتخار شاهزاده عظیم الشان فرزند اورنگ زیب عالمگیر به عظیم آباد تغییر یافت بعد ها در دوره تسلط انگلیسی ها و کمپانی هند شرقی دوباره به همان نام قدیمی اش خوانده شد و تا به امروز به همان نام یاد می شود حالا شما بروید و متون مختلف که راجع به بیدل زندگی نامه نوشته اند را مطالعه کنید بیشتر آنها نوشته اند در ایالت عظیم آباد پنته(نه پتنه). به همین ترتیب برای دیگر موارد نیز می توان دلایلی ذکر کرد من بر خلاف استاد صلاح الدین سلجوقی در کتاب ارزشمند نقد بیدل که چند باری هنگام حرف بر سر زندگی بیدل این دست مطالب را بسیار بی اهمیت و حقیر تلقی کرده اند معتقدم که برای درک سیر تفکر بیدل و شعر او بی نیاز از پرداختن به این موضوعات نیستیم در بیان اهمیت زندگی بیدل همین قدر بس که او کتاب چهار عنصر را که در واقع اتو بیوگرافی اوست برای آیندگان و خوانندگان آثار خود نگاشت.
از چهار عنصر که بگذریم رباعی های این شاعر پر است از حوادث زندگی و اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی هندوستان مگر همین رباعی:
دیدی که چه با شاه گرامی کردند صد جور و جفا از ره خامی کردند
تاریخ چو از خرد بجستم فرمود سادات به وی نمک حرامی کردند
نبود که بیدل ما را پیرانه سر از ترس از دست دادن جان به دست برادران سادات باهره پس از آنکه آنان پادشاه مغول فرخ سیر را به وسیله زهر کشتند آواره لاهور نکرد(از اشاره به ماده تاریخ که در همین رباعی نیز متجلی است می گذرم که می شود آن را یکی از پرکاربرد ترین صنایع در شعر بیدل دانست هر چند بیدل همچنانکه در رباعی یی دیگر گفته از دست مردم به سبب تقاضاهایشان درین باب در فغان بوده است). یا در یک رباعی دیگر او چگونه از هرج و مرج حاکم در هندوستان به درد یاد می کند همان زمانی که حکومت به نام جهاندارشاه بود و به کام کنیز او لال کنور که در دوران سلطنت ده ماهه این پادشاه اقوام و بستگان نالایق خویش را بر مناصب دولتی گمارده بود و چطور ...
افسوس كه ساز سلطنت شد فاسد گرديد متاع دولت و دين كاسد
نظم هندوستان كنون منحصر است بر ديوث و لئيم و حيض و حاسد
یا در مورد مثنوی طور معرفت همان مثنوی ای که بیدل آن را در دو روز در وصف کوهستان بیرات به خواهش و به پیروی از شعری از دوستش شکرالله خان حاکم میوات سروده و به او تقدیم کرده تا زمانی که اکنون نیز پس از حدود ۳۰۰ سال نرویم و از نزدیک این منطقه را با کوه ها و تپه های پوشیده از درختان زیبایش که به گفته دکتر عبدالغنی از دیدن آن انسان اکنون نیز دچار حیرت می شود نبینیم مثنوی طور معرفت را صحیح در نخواهیم یافت (البته حدود ۳۰۰ بیت از این مثنوی ۱۳۰۰ بیتی به توصیف مستقیم بیرات اختصاص یافته و در بقیه مثنوی، بیدل طبیعت را در خدمت اندیشه خویش قرار داده است).
چند توصیف از طور معرفت: در ذکر رنج کارگران معدن نقره که در چاه ها کار می کردند و گاهی این چاه ها فرو می ریخت و از تعداد کفش ها پی به تعداد افراد مدفون شده می بردند و آنها که کفشی نداشتند ...
بسی باشد که آن چاه بلا کیش
چو اژدر ها بهم آرد لب خویش
تردد پیشه ها معدوم گردند
به چندین سخت جانی موم گردند
زنعلینی که مانده بر سر چاه
برد اندیشه بر اعداد شان راه
از آنها هرکه نعلینی ندارد
همان خاک استخواهایش شمارد
و گر سنگی فرو آید زگهسار
بپوشاند جهانی را شرر وار
زهرچاهی لب گوری مقرر
زهر سنگی اجل ایستاده بر سر
یا توصیف ابر های این منطقه که اتفاقا در همین چند روزی که بیدل آنجا بوده باران مستانه ای هم گویا می باریده و او در ابتدا ابرهای بیرات را چنین تعریف کرده:
چه ابر آيينه ناز گل و مل
بهار صد شبستان زلف و کاکل
ولی زلفی که در يک جنبش باد
هزاران دل تواند کرد ايجاد
جنون پيمانه چشمی گريه آهنگ
سيه مستی شکست شيشة در سنگ
به تيغ کوه گاهی سينه مالد
گهی گيرد ره دشت و بنالد
در مثالی دیگر تا مادامی که نفهمیم که بیدل به گفته خوشگو شاگرد او با آنکه چهار زن و نمی دانم چند کنیز اختیار کرده بود همچنانکه یکی از مشایخ به او گفته بود دارای فرزند نمی شد و فقط یک فرزند خدا به او در کهنسالی عطا کرد و آن هم در خردسالی عمرش را به بیدل بخشید، چگونه می توانیم ژرفای سوز آن مخمس طافت سوز در رثای یگانه فرزند را دریابیم...
هر گه دو قدم خرام می کاشت از انگشتم عصا به کف داشت
و یا اصلا چرا بیدل در حدود ۳۰۰ رقعه خود را در آن آشوب های هند با چنگ و دندان حفظ کرد که تا امروز به دست ما رسیده به نظر من اینها همه مواردی است که اهمیت پرداختن به زندگی بیدل را برای ما می نمایاند.
با همه اینها معتقد هستم که افراد کم مایه ای چون من یا دست کم ذهن هایی تاریخی مانند ذهن حقیر به این موضوعات می پردازند.
یادداشت: مشکلی (شاید این تنها برای من مشکل تلقی گردد) که در نوشتن این پست ها دارم این است که مطالب را به صورت آن لاین می نویسم البته بدیهی است که در مواردی که به حافظه چندان نمی شود اعتماد کرد نگاهی به بعضی منابع می اندازم منظورم این است که طرح قبلی در مورد بسیاری از این پست ها وجود ندارد و شاید هم از همین سبب از انسجام برخوردار نباشند لذا بازنویسی و تصحیح این نوشته ها را در این تخته مشق حق خود می دانم، این مطلب از آن دست نوشته هاست.
کتاب کم حجمی که در این اواخر(۲۰۰۰م) در لاهور پاکستان از سوی اقبال آکادمی به نشر رسیده است کتابی است با عنوان bidel in the lights of bergson که منسوب به علامه محمد اقبال لاهوری است. این اثر همچنان که در مقدمه آن تذکار رفته است مقاله ای بوده که اقبال به خط خود به زبان انگلیسی نوشته ولی هیچگاه آن را به نشر نرسانده بود سالها پس از وفات ایشان دکتر تحسین فراغی استاد شعبه اردو دانشگاه خاورشناسی لاهور پس از کسب اجازه از فرزند علامه، دکتر جاوید اقبال ابتدا در سال ۱۹۸۶ آن را در مجله iqbal rewiew منتشر و چهارده سال بعد چنان که پیشتر گفتیم یعنی در سال ۲۰۰۰ در هیئت کتابی مستقل همراه با ترجمه فارسی پا به دنیای چاپ و نشر گذاشت.
طوری که از نام کتاب نیز می توان حدس زد در این مقاله علامه اقبال به بررسی اشتراکات فکری بین بیدل و فیلسوف متاخر دهری، برگسون پرداخته است و چیزی که جالب توجه و قابل تامل است در این کتاب این نکته است که سخنان صدرالدین عینی و ابراهیم مومنوف تاجیک و یرژی بچکای چکی را این بار از زبان اقبال به صراحت می شنویم. همان بحث عدم اعتقاد بیدل به رستاخیز. صرف نظر از اینکه یکی دو مثال از بیدل که علامه در باب اثبات این ادعای خویش آورده اند که نمی توان با تکیه بر آنها چنین ادعای محکمی کرد و صد ها بیت بیدل از جمله اولین بیت دیوان او نقض کننده از این دست ادعاهاست، به نظر می رسد که شاید ملاحظاتی در میان بوده که علامه در زمان حیاتش به نشر این مقاله نپرداخته یا شاید هم نیاز به تحقیق و کار بیشتر او را از نشر این مقاله بازداشته است. البته این بدان معنی نیست که این اثر که اکنون در دستان من و شماست به کلی خالی از فایده باشد و صرف وارد کننده برخی شبهات در اعتقاد ما در مورد بیدل و تفکر او باشد، نه بلکه برخلاف این بسیار نکته های جدید نیز می توان در این اثر یافت که متاسفانه در باب بیدل کم بدانها توجه شده است. اقبال که همانند سید جمال الدین افغانی در پی اتحاد و انسجام مسلمین است و هدفی جز این ندارد که همکیشان خود را از این رخوت و انحطاطی که دچار آن هستند به نحوی بیرون کند و خون تلاش و پویایی را به آنها تزریق کند با دیدگاه وحدت وجودی بیدل مخالفت می کند و آن را باعث و بانی زوال ملت ها می داند، اقبال می گوید:
«من به این ایمان دارم که عقیده وحدت الوجودی در حقیقت نیرویی لطیف از صورت زوالی است که بخاطر خواهش قربت و نزدیکی با خالق، ظاهرا در یک پوشش شیرین و خواسته معصومانه مخفی شده است. در اصل جوهره خود این همان جنبه ایست که بخاطر زوال ملت ها بوجود می آید، مقصود این جنبه بوجود آوردن سستی یا ترک جنبه های درگیری با زندگی و تلاش برای حیات است و این عمل مترادف فرار همیشگی از میدان مبارزه زندگی است.»