
حکایت من و بانو صارمه؛ دوست، خواهر و همدرس گرامیام حکایت این قافله و آن دو رفیق است.
او بود که دست من سرگشته را گرفت و همسفری آموخت. همو بود که در طول این جاده پرپیچ و خم نگذاشت که راه را گم کنم، چه شبها که بیماری مانع از سفر شد و او تیمارداری کرد. مشاور دلسوز و خبیری که اندرزهای ارزشمندش همیشه مددگار من در زندگی بوده و هست. القصه که لطفها کرد و مهربانیها. نمیدانم از کدامش یاد کنم؟ به راستی اکنون که او را با خود میسنجم جز عرق شرمی بر پیشانی چیزی دگر عایدم نیست.
خواهرم!
و امروز پس از طی یک منزل در کنار هم، هر چند دست تقدیر خط پایانی (اکنون و در این مرحله)بر همسفری من و تو کشید و تو را به راهی و من را به مسیری دیگر روانه کرد. اما تردیدی ندارم که چکادهای این راه نو نیز به یاری پروردگار بزرگ و همت و تلاش خودت فتح کردنی است.
هر جا باشی این کمینه خاک پای توست و برایت تندرستی و شادکامی ازته دل آرزو میکند. برادرت را از دعا فراموش مکن و بدان که همواره در کنارت خواهد ماند.
حیدر کلوچ(درگذشت 958ق.) یکی از شاعران خوشگوی نیمه نخست سده 10 هرات است. او را به سبب پیشهاش که کلیچه یا به اصطلاح هراتیها کلوچهپزی داشته کلوچ لقب دادند. اشعارش و به ویژه غزلهایش سوز و شوری دارد. ظاهرا در پی وابستگی شدید عاطفی به شاهدی در هرات و ناکامی در این عشق و از پس آن ملامت خلق، راه هند در پیش میگیرد و به دربار میرزا شاه حسن ارغون1(حک. 928-962)پناه میگزیند. این اندیشه در هند نیز خیال شاعر ما را رهاکردنی نیست آن چنانکه در پایان قصیدهای در مدح ارغون، باز از این دلبستگی یاد کرده است:
ای حبش و زنگبار هندوی هندوی تو/هم ز کمربستگان ترک و ختا و ختن
با تو ز احوال خود یک دو سخن میکنم/یک نفس از لطف کن گوش بر احوال من
عشق و ملامت مرا راه غریبی نمود/کس چو من ناتوان دور مباد از وطن
زآتش هجران مرا بود به دل داغها/باز ز سر تازه شد این همه داغ کهن
با غم هجران یار عمر چسان بگذرد/خسته دلی را که ماند جان جدا از بدن
غزلهایش همانگونه که پیشتر گفته شد شور و عاطفه زیادی دارند و انتخاب از میان آنها کمی دشوار است؛ با این هم یک غزل او را این جا برایتان نقل میکنم:
دوستان بس که خرابم ز غم یار امشب/عجب ار زنده بمانم من بیمار امشب
کو اجل تا بکند کار مرا ساختگی/که به هجران تو افتاد مرا کار امشب
شب من شد سیه از هجر رخت شمع کجاست؟/تا کند گریه بر احوال من زار امشب
تو و عیش و طرب و خواب صبوحی تا روز/من و اندوه غم و دیده بیدار امشب
چنگ را نیست درین بزم به جز نغمه درد/هست گویا ز رگ جان منش تار امشب
چند در گوشه غم اشک چو کوکب ریزم/بی مه روی تو از چشم گهربار امشب
شمع بزم دگرانی تو و حیدر تنها/به صد افسوس جدا زان مه رخسار امشب
این مقطع یکی از غزلهایش هم چه روان و ساده اما زیبا:
آنچه حیدر از درازی شب هجران کشید/ شرح آن گفتن به عمر جاودانی مشکل است
حیدر هروی به جز غزل و قصیده دارای رباعیات و ساقینامهای نیز هست؛ او سرانجام به سال 985ق. در یکی از شهرهای سند به نام پاترا از دنیا میرود و او را همانجا به خاک میسپارند، در نقشه هند و پاکستان هر قدر جستجو کردم شهری به این نام نیافتم احتمالا نام آن اکنون تغییر یافته است.
---------------------------------------
1. سلطان محمد فخری هروی مترجم تذکره مجالس النفایس امیرعلیشیر نوایی و نویسنده تذکرههای روضه السلاطین و جواهر العجایب و یکی دو اثر دیگر نیز در این دربار ساکن بود.
نفس کشاندن انتخابات به دور دوم و افشای تخلف های بزرگ کمیسیون انتخابات به نفع کرزی، خود پیروزی های بزرگی برای داکتر عبدالله است. از مواضع وزیر خارجه سابق چنین پیداست که او شاید به هیچ وجه در دولت آینده کرزی سهم نگیرد و در عوض چشم به دوره بعدی و آینده ها دوخته است. دوره هایی که سر و ته این کلاف سر درگم افغانستان ممکن است پیدا شود(والله اعلم).
اما رییس جمهور کرزی که بعد از این همه هیاهو دوباره بر چوکی ارگ تکیه می زند، روزگار سختی به سبب شرایط موجود افغانستان در پیش خواهد داشت. اوضاعی که به دست هیچ کس به این زودی به سامان نخواهد شد. گمان می کنم که در مجموع با آن که هنوز این داستان ادامه دارد، عبدالله از جریان موجود چندان ضرر نکرد.
بیت بالا سروده شاعر شیرین بیان هراتی، خواجه قوام الدین یا کمال الدین آصفی هروی(853-923ق.) است. والد او خواجه نعمت الله وزیر سلطان ابو سعید گورکانی بود. و قبله گاه خواجه نعمت الله نیز- که خواجه علاءالدین علی قهستانی نام داشت- پیشکار شاهرخ میرزا بود. از آنجایی که آصفی از طرف پدر و نیایش وزیر زاده بود تخلص آصفی را برگزید1.
مناعت طبعی داشت و مروارید شعرش را به پای این شاه و آن وزیر نریخت. شاید به همین سبب است که امیر علیشیر نوایی در تذکره مجالس النفایس خویش، آصفی را به غرور و خودنمایی متهم می کند. شاید از یک وزیر زاده چنین توقعی درست نباشد. باز همین که نوایی از این شاعر یاد کرده خود غنیمت است. یادم آمد از معین الدین اسفزاری نویسنده تاریخ ارزشمند روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات. این نویسنده و هم شاعر به سبب این که از ملازمان خواجه قوام الدین نظام الملک مشرف دیوان وزرای سلطان حسن میرزا بایقرا بود. امیر علیشیر از او در تذکره اش هیچ نام نبرده است گویا چنین شخصی در هرات وجود نداشته است.
از آنجا که عبدالرحمان جامی خود به تصحیح و نقد اشعار آصفی می پرداخت و دیگر شعرا را به شاگردان می سپرد روشن می شود که شعر او توانسته در زمان خود قبول خاطر شاعران و شعرشناسان را به دست آرد.
آصفی در هنگام نابسامانی های هرات پس از تیموریان نیز حاضر به ترک زادگاه خود نشد. و در همین شهر از دنیا رفت.
دیوان او بار نخست در هرات به سال 1337ش. به همت زنده یاد فکری سلجوقی گردآوری و تصحیح شد. بعد ها با استفاده از یکی دو نسخه دیگر و ملاحظه چندجنگ، در تهران به سال 1342ش. به کوشش هادی ارفع کرمانشاهی به چاپ رسید. امروزه با به دست آمدن نسخه های زیادی از دیوان این شاعر، به راستی جای آن است که آثار او تصحیحی عالمانه و انتقادی به خود ببیند.
و امروزه آصفی هروی در کنار پیر هرات خفته است و کمتر کسی از همشهری هایش او را می شناسد. مرحوم فکری قبر آصفی را پس از مدتها تلاش کشف کرد که به گفته او بر روی سنگ نوشته قدیمی بیتی از آصفی کنده شده بود. فقط امیدواریم که این سنگ همسفران دزدان نشده باشد.
_______________________________________
1. اشاره به آصف برخیا وزیر نامبردار سلیمان نبیدر آن نوشته، یکی از دلایل کُرت خواندن موجود بودن قریهای در نزدیکی هرات به نام کورت خوانده شده بود. که البته قابل اعتنا است.
دلایل دیگر، دو شعر است یکی فارسی و دیگری عربی که در هر دو مضموم بودن کاف کرت مرجَّح پنداشته میشود. وجیهالدین نسفی در تاریخ فوت شمسالدین محمد کرت(حک.643-676ق.) بانی حکومت آل کرت قطعهای سروده که در بخشی از آن آمده است:
به سال ششصد و هفتاد و شش، مه شعبان
قضا ز مصحف دوران چو بنگریست به فال
به نام صفدر ایرانیان محمد کرت
برآمد آیت «والشمسُ کُوِّرَت» در حال
تناسب میان کُرت و کورت گویا چنین برداشتی را به ذهن متبادر میکند.
در شعری دیگر البته این بار به زبان عربی صدرالشریعه بخاری(ف747ق.) در مدح معزالدین حسین کرت گفته:
ابوالفتح سلطان السلاطین کلهم
به نال فخراً آل کرت بن سنجر
به گمان من فعلا با همین دو سه دلیل ساده باید کُرت بودن این واژه را پذیرفت مگر این که خلاف اینها با دلایل محکم و متقنی ثابت شود.
ترک یا تاجیک بودن آل کُرت خیلی روشن نیست. ولی از گوشه و کنار دواوین شاعران عصر میشود راه به جایی برد. مثلا در همین شعر بالا، شاعر شمسالدین کُرت را صفدر ایرانیان خطاب کرده است. اگر سلطانی تاجیک نباشد زهره نداشته هیچ شاعری او را به این نژاد منتسب کند بلکه باید به ستایش ترک بودن او میپرداخته است. در تواریخ آمده که آل کُرت از احفاد تاجالدین عثمان مرغنی هستند. نامبرده برادر عزالدین عمر مرغنی است و عزالدین سالها وزیر سلطان غیاثالدین محمد سام غوری(حک.558-599ق.) در هرات بود. کم کم اولاد و احفاد این دو برادر جایگاه و اقتداری به دست آوردند تا این که حکومت را فراچنگ خویش آوردند. برخی بر این اعتقادند که این دو برادر از بنی اعمام سلطان غوری بودند که البته کمی غریب مینماید. اگر چنین نزدیک هستند پس این تخلص مرغنی چه معنی دارد و اینها نیز باید به نام غوری خوانده میشدند. باز در ادامه مرغنی چرا به کرت بدل شد؟ اینها همه پرسشهایی است که به سادگی نمیتوان به آن پاسخ داد مگر آن که با تواریخ این دوره آشنا شویم. به هر روی مرغینان نام منطقهای در ماوراءالنهر بوده است.
آل کُرت در 643 ق. حکومت را از دست غوریها در هرات تحویل گرفتند و به سال 783ق. به تیمور آن را پس دادند. در مجموع 140 سال به صورت مستقل و 8 سال در سایه (دست نشانده تیمور) حکومت کردند. در مجموع مردم در این دوره 8 پادشاهگردشی را تماشا کردند.
ظاهراً مردمان سختگیری به ویژه بر بانوان بودند. در تواریخ آمده است که ملک فخرالدین کُرت زنان را از بیرون آمدن از خانه محروم کرد. حتی کفاشان به دستور او اجازه ساختن کفش به این طبقه را دارا نبودند.
ترجيح مي دهم با كفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفش هايم فكر كنم.
زنده یاد دکتر علی شریعتی
/**/ /**/ استاد شفیعی کدکنی را همه میشناسند و حق هم همین هست. مردی که آثار گرانارزشی برای همیشهی ادبیات فارسی از خود به یادگار گذاشته است. این بزرگ، علاقهمندی دیگری به شهرش نیشابور دارد از همین روی حوزهی پژوهشهای ادبیاش را نیز بیشتر بر فرآوردههای دانشمندان و صوفیه این شهر متمرکز کرده است. همین شهر است که در دفتر مرثیههای سرو کاشمر نیکو ستوده میشود. این چامهی زیبا این گونه آغاز شده است:
نیمیش از حقیقت و نیمی ز یادها
شهریست در محاصرهی ریگبادها
به هر روی شرمسارم از این که باز هم چشم انتظار ماندید.
شانزدهم سرطان، روز جان بر سر اعتقاد گذاشتن، روز به خون غنودن کسی است که اگر از او ننویسم جفا کردم، مردی که کوشیده ام از او یاد بگیرم همه عمر و جوانی که اندیشه ام از او اثر پذیرفته.
من می دانم که چه پاک بدون توقع اندک مزد و منتی از مردم در راه آزادی میهن رزمید، چه دردها دید، چه رنج ها کشید، چه انسان هایی را از دست داد و چگونه خود جان باخت.
و سر انجام با درد و دریغ آن چه می خواست، نشد.
گرامی باد یاد صفی الله افضلی؛
بیست و دومین سال سفر بی بازگشت او بر دوستداران بسیارش تسلیت باد.
از این دست تجربه ها را در گستره پارسی گویان و پارسی زبان ها باز هم می توان دید. دست نویسی سالها پیش از منطقه ای در هرات(اوبه) یافت شد با نام «نبی نامه» که نویسنده آن نیز با پرداختن به زندگی و کارکردهای فرجامین فرستاده خدا محمد (ص) به گونه یی انتقام خویش را از فردوسی گرفته بود. همان فردوسی ای که به زعم سراینده این کتاب فقط از مجوسان گفته بود و آتش پرستان.
این نسخه دو سال پیش مرا دستیاب شد شعرش از پختگی چندانی برخوردار نبود حتی گمان می کنم نیم خام بود چند بیتی هنوز از آن در حافظه دارم:
نبی نامه گل گشت و شهنامه خار نبی نامه گنج است و شهنامه مار
منظور من از تذکار مثنوی اسدالله خان، چیزی دیگر بود که از آن دور افتادم و آن این که شاعری گمنام در هرات داشتیم در سده یازدهم،فراموش نامی به نام میرزا ارشد برنابادی، میرزا ارشد مثنوی ای به پیروی از مخزن الاسرار نظامی سروده است که آن نیز از اتفاق ابرگهربار نام دارد.
خوشبختانه نسخه ای کامل از ابرگهربار و به احتمال زیاد دستنویس خود مولف همین اکنون در کتابخانه آستان قدس رضوی در مشهد نگهداری می شود و من آن نسخه را نیز از نزدیک دیده ام.
ابرگهربار شعری پخته و سخته دارد، سالها پیش زنده یاد رضا مایل هروی از وجود چنین نسخه ای از میرزا ارشد در مجله آریانا خبر داده بود و همواره آرزوی به دست آوردن این نسخه را داشت که نشد.
پس از درگذشت ایشان فرزند دانسته و پرکار ایشان آقای نجیب مایل هروی آرزوی پدر را برآورده کرد و آن نسخه را ضمیمه برگ بی برگی (یادنامه استاد) به نشر رسانید. جای آن داشت که این نسخه به عنوان اثری جداگانه به چاپ می رسید که این هم نشد.
گمان نمی کنم میرزا اسدالله خان غالب از وجود چنین مثنوی ای به نام ابرگهربار در برناباد هرات خبردار شده باشد، شاید هم شده کسی چه می فهمد؟ به هر روی، هر چه باشد فضل تقدم از میرزای خود ماست.
فردا ۳۹ سال از درگذشت علامه صلاح الدین سلجوقی می گذرد. این اندیشه مند و فیلسوف بزرگ افغانستانی پس از تحمل حدود یک دهه بیماری طاقت سوز سرانجام در ۱۶ جوزای ۱۳۴۹ خورشیدی در کابل امانت الهی را بازپس داد.
از استاد کتب و مقالات زیادی به جای مانده است که بهترین شناساگر فکر و اندیشه ایشان است. از دولت های افغانستان پس از حیات ایشان، آنچه شایسته این مرد سترگ است، نه چیزی شنیده ام و نه دیده، بگذریم از این که خود مرحوم نیز در روزگار زندگانی اش چیز چندانی ندید و حتی در زمانی که کم ارزش ترین آثار به هزینه دولت انتشار می یافت ایشان چاپ چند اثرش را یا خود هزینه پرداخت و یا بانوی فاضل او زنده یاد حمیرا ملکیار*.
در این سال ها گمان می کنم فقط یک بار آن هم در سال ۱۳۸۵ به همت انجمن ادبی هرات همایشی به منظور بزرگداشت این شخصیت بزرگ علمی کشور برگزار گردید. پروردگار بزرگ میدانداران این انجمن را توفیق بیشتر دهد.
من از شیفتگان جدی این مرد خدایم، برخی آثار او را خوانده ام و از نثر زیبایش لذت می برم. روان علامه سلجوقی شاد باد، امیدوارم بتوانیم با نشر و پخش افکار و اندیشه های او و بزرگانی چون او چراغ دانش سرزمین خود را فروزنده تر نماییم و از این مشکلات و نابسامانی ها روزی اگر خدا خواست بدر آییم.
*حمیرا ملکیار فرزند جنرال عبدالاحمد خان و خواهر زاده عبدالله خان ملکیار حکمران مدبر هرات بود. ایشان همسر دوم علامه بودند. علامه خانم ملکیار را بسیار دوست می داشت و این از آثار ایشان پیداست. چند اثر استاد در زمان حیات و پس از آن به کمک های مالی این بانوی دانشمند به چاپ رسید. بانو ملکیار مدتی در مجلس سنای افغانستان نیز حضور داشت.
در راستای نکوهش عملکرد همیشگی ضد فرهنگی دولت افغانستان
به ویژه رویداد دردناک ۲جوزا(خردادماه) نیمروز و نمایش همبستگی فرهنگی، نشر این بیانیه را رسالت خویش می پندارم.
بیانیه فرهنگیان مهاجر افغانستان،راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولایت نیمروز.
کتاب، این گنجینه معارف بشری، از دیرباز در میان جوامع متمدن و فرهنگدوست حرمت خاصی داشته است، بهویژه در کشور ما که دارای سابقه روشنی در دانشدوستی و فرهنگپروری بوده است.
با این همه نمیتوان از یاد برد سرگذشتهای تلخی را که در مقاطعی از تاریخ بر کتابها و کتابخانهها در کشور ما رفته است، از دوران تهاجمهای مغولان گرفته تا عصر حاکمیت سیاه طالبان. چنین بوده است که جامعه ما گاه به گاه شاهد کتابسوزیها و کتابشوییها بوده است و چه خسارتها که از این ناحیه بر فرهنگ مکتوب کشور وارد شده است.
واقعه معدوم کردن و در آب افکندن کتابهای متعلق به جمعی کتابفروش و ناشر در روز دوم جوزا (خرداد) 1388 که در ولایت نیمروز و با آگاهی و هدایت وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور صورت گرفت، یادآوری ماجراهایی بود که پیش از این بر سر کتاب و کتابخوانی در کشور ما آمده بود، آن هم در روزگاری که فرهنگ مکتوب کشور بیش از هر زمان دیگر آسیب دیده است و دولت اسلامی افغانستان هم بیش از هر زمان دیگر مدعی رعایت قانونمداری و مردمسالاری است.
ما، مراکز و مؤسسات فرهنگی،هنری،ادبی، دانشجویی و جمعی از نویسندگان، ناشران، ویراستاران و روزنامهنگاران کشور ضمن نگرانی از وقوع چنین حوادثی در زمانهای که فرهنگ جهانی به سوی مدارا و شکیبایی میل دارد، ضمن اظهار همدردی با کتابفروشان و ناشران خدومی که در این زمانه عسرت سرمایه مادی و معنوی خود را صرف گسترش فرهنگ کتابخوانی کردهاند، این رفتار متعصبانه و غیرمنصفانه را محکوم میکنیم و از دولت افغانستان خواستاریم که ضمن اعاده حیثیت از خدمتگزاران کتاب و کتابخوانی در کشور و جبران خسارت سنگینی که از این ناحیه بر آنان وارد شده است، مانع تداوم چنین رفتارهایی شود.
همچنین از دستگاههای مسئول خواستاریم که با تنفیذ و اجرای قوانین و مقرراتی شفاف و جامع برای نظارت بر انتشار و خرید و فروش کتاب، ضمن پرهیز از رفتارهای خشن و غیرفرهنگی که دیگر زمان آن سپری شده است، این زمینه را فراهم آورند که ناشران و کتابفروشان کشور با احساس امنیت مادی و معنوی به خدمت خویش ادامه دهند، چون هیچ پسندیده نیست که ارگانهایی که علیرغم وظیفه فرهنگی خود در این سالها حتی یک عنوان کتاب سودمند در زمینه فرهنگ و دانش کشور منتشر نکردهاند، فقط وظیفه محو و نابودکردن کتابها را برعهده داشته باشند، آن هم بدون احساس مسئولیت نسبت به خسارتی که از این ناحیه متوجه فرهنگ و دانش و خدمتگزاران آن در کشور میشود.
1- مؤسسه فرهنگی،هنری وادبی (در دری).
2- خانه ادبیات افغانستان.
3- انتشارات عرفان(محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی).
4- خانه کودکان افغانستان.
5- شورای سرپرستی مدارس خود گردان مهاجرین.
6- شورای فرهنگی آموزش مدارس مهاجرین.
7- مؤسسه هنری هادی فیلم.
8- مؤسسه فرهنگی هنری نما فیلم.
9- انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغانستان.
10- انجمن ادبی کلمه.
11- مؤسسه فرهنگی اجتماعی سراج.
12- نهاد علمی فرهنگی کوثر.
13- بنیاد فرهنگی تحقیقاتی علامه شهید بلخی.
14- مؤسسه فرهنگی پژوهشی راه فردای افغانستان.
15- مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان(فدا).
16- کانون تحصیل کردگان افغانستان.
17- نشریه بلخ دانشجویان افغانستانی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران.
18- انجمن منادیان همبستگی.
19- انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه های اصفهان
20- هیئت تحریر فصلنامه علمی پژوهشی کلکین دانشگاه اصفهان.
21- انجمن فرهنکی هنری (سایبان آبی)
22- مجمع دانشگاهیان افغانستان
23- مؤسسه علمی فرهنگی افق نوین
24- فرهنگیان افغانستانی مقیم اصفهان وجمع بسیاری از فرهنگیان ساکن شهر های تهران،مشهد، قم، شیراز و...
زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی در زمانی که مامایشان نائب الحکومه هرات(نایب سالار عبدالرحیم خان صافی) بود، چند سالی در هرات به سر بردند. کتاب ارزشمند آثار هرات که در سال ۱۳۰۹ در مطبعه فخریه سلجوقی هرات در ۳ مجلد به طبع رسید یادگار آن دوران است که استاد در آغازین سالهای دهه سوم از زندگی پربار خویش به تدوین آن پرداخته بودند.
سالها پس از این، درست در آخرین سالهای حیات در پشاور پاکستان و در یکی از آخرین سروده های خود با عنوان «عروسان جامه گلگون هرات»، آن زمانی که گمان می کردیم دیگر هرات و رسم و رواج های این شهر و مردم آن پس از حدود هفتاد هشتاد سال فراموش استاد گشته یا حداقل گردی برآنها نشسته، ایشان این چنین هراتی ها را شرمنده خویش ساختند:
بود آنجا کشور همزیستی
کس نگفتی از کجایی کیستی؟
مردمش با همدگر یار و انیس
نی کسی مرئوس آنجا نه رئیس
وصف نان گرم و سرشیرش مپرس
از غلور ترش و غلور شیرش مپرس*
*: غلور ترش و غلور شیر از غذای های محلی هرات هست که به صورت ترید یا تریت خورده می شوند.
ناهید نبرد
زنان این وطن مردان مردند
بروز جنگ ناهید نبردند
ولی دردا که از بیدردی ما
همآغوش هزاران رنج ودردند
آلوده دامن
بخون آلوده تاکی دامن شان
جهان در انتظار مردن شان
ازین نامردمان حتی ندیده
نشان عهد مردی را زن شان
نورالله وثوق
23/1/1388
wosuq@hotmail.com
کمتر شاعری داریم در ادب پارسی که با وجود اشتغال به شعر و شاعری، نزد پادشاهان و حکام مقام والایی داشته و در حضور او، درباریان در رعایت آداب بسی کوشیده باشند. مولانا، جامی و تا حدودی بیدل از این دست شاعران هستند.
از این میان نورالدین عبدالرحمن جامی در عین این که به سبب نفوذ و جایگاه خویش در بین مردم یکی از اضلاع مثلث قدرت(دو ضلع دیگر سلطان حسین بایقرا و امیر علیشیر نوایی بودند)تیموریان هرات بود، انسانی شوخ طبع و مزاح گو نیز بود.
در رباعی یی که از این شاعر اینجا نقل خواهیم کرد، ساغری نام شاعری را این گونه نوازیده است.
ساغری می گفت دزدان معانی برده اند هر کجا در شعر من معنی رنگین دیده اند
دیدم اکثر شعرهاش را یکی معنی نداشت راست می گفت آنکه معنی هاش را دزدیده اند
پایچه ← پاچه ← پارچه
امیر خسرو در بیتی این واژه را زیبا به کار برده است:
بس که بر لاله تر می رود آنجا قمری پای آلوده به خون پایچه بالا کرده
۲-خنطمع: این واژه که در اصل خام طمع می باشد معمولا صفتی است که به افراد دارای آرزو ها و طمع های خام نسبت داده می شود آنهایی که فقط در فکر خویش اند و در پی فرصت.
خام طمع ← خمطمع ← خنطمع
حافظ در شعری مقلوب این ترکیب را به کار برده است:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد
۳- خدمت: دیده باشید که بر روی برخی از کارت های دعوت می نویسند خدمت محترم فلانی. این واژه به ویژه در دوره تیموری در هرات روایی تام داشت به هر روی معنی این کلمه عالیقدر و سرور و از این دست معانی می باشد گمان می کنم که بی ارتباط به مخدوم به معنی سرور و بادار نباشد.
۴- ته بته: چیزی مشابه درون به درون این واژه هنگامی به کار می رود که می خواهند از ریشه دار بودن و ژرفای چیزی یاد کنند.
جلال الدین اکبر حاکم کثرت گرای هندوستان بیتی دارد که این واژه در آن استفاده شده است پس این وازه چندان هم هراتی نیست و در دیگر جای ها نیز روایی دارد.
ز غصه غنچه صفت ته بته دلم خونست که با وجود یکی نسبت دویی چون است۱
یادداشت: سال گذشته فلمی زیبا در هند ساخته شد با عنوان اکبر و جوده(نام معشوقه راجپوتی اکبر)، این فلم در درک و دریافت معنی این بیت و آنچه که این پادشاه عاشق کشیده، شما را می تواند دست گیرد.
جناب زواری سبب پیدایش مطلب ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی و علت تردید در نام و نسب بیدل را از من پرسیده اند و مرادشان گویا این بوده که چرا به بیان مطلبی بدیهی پرداخته ام، نوشته دلیلی عمده نزد من داشت که در ادامه به آن اشاره خواهم نمود.
به جرات می گویم انگشت شمار کتابی شاید در مورد بیدل باشد که آن را حدافل برگی نزده باشم و با تاسف باید عرض کنم که بیشتر این کتاب ها با آنکه وقت و سرمایه زیادی صرف آنها شده مملو از اشتباهاتی از همین دست موضوعات بدیهی هستند و اطلاعات غلط به خواننده می دهند اکنون که دیگر دوران تذکره نویسی سنتی به سر رسیده باید این مجموعه اطلاعات ولو کم ارزش را توحید نمود با چند مثال منظورم را روشن تر بیان می کنم. همین لقب ابوالمعانی که برخی به اشتباه ابوالمعالی می نویسند کلی بحث بر سر آنست یکی می گوید درست است که در نسخه های چهار عنصر بیدل این لقب آمده ولی خوب این که دلیل نمی شود این از تصرفات نسخه نویسان است آنها هنگامی که به نام شخصیتی که بدو ارادت داشتند می رسیدند از خود القاب و عناوینی جهت احترام می افزودند. گروهی دیگر در افغانستان که از این مباحث کاملا بی خبر هستند پایشان را به یک کفش کردند و می گویند نه این لقب را نخستین بار مولانا قربت به بیدل بخشید.
یا این بحث تغییر نام های شهر ها که در دوره حکومت مغولی هند رواج داشته اشتباهات بسیاری را وارد متون ما کرده هر چند برخی اکبر آباد، گروهی لاهور، عده ای بخارا و بعضی جای های دیگر را به عنوان زادگاه بیدل قلمداد کرده اند لیکن امروزه اجماع نظر بیدل پژوهان برین است که بیدل در پتنه یا به گفته هندی ها پتنا همان زادگاه بودا به دنیا آمده است سالها پس از تولد بیدل تقریبا در اواخر حیات او نام این شهر به افتخار شاهزاده عظیم الشان فرزند اورنگ زیب عالمگیر به عظیم آباد تغییر یافت بعد ها در دوره تسلط انگلیسی ها و کمپانی هند شرقی دوباره به همان نام قدیمی اش خوانده شد و تا به امروز به همان نام یاد می شود حالا شما بروید و متون مختلف که راجع به بیدل زندگی نامه نوشته اند را مطالعه کنید بیشتر آنها نوشته اند در ایالت عظیم آباد پنته(نه پتنه). به همین ترتیب برای دیگر موارد نیز می توان دلایلی ذکر کرد من بر خلاف استاد صلاح الدین سلجوقی در کتاب ارزشمند نقد بیدل که چند باری هنگام حرف بر سر زندگی بیدل این دست مطالب را بسیار بی اهمیت و حقیر تلقی کرده اند معتقدم که برای درک سیر تفکر بیدل و شعر او بی نیاز از پرداختن به این موضوعات نیستیم در بیان اهمیت زندگی بیدل همین قدر بس که او کتاب چهار عنصر را که در واقع اتو بیوگرافی اوست برای آیندگان و خوانندگان آثار خود نگاشت.
از چهار عنصر که بگذریم رباعی های این شاعر پر است از حوادث زندگی و اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی هندوستان مگر همین رباعی:
دیدی که چه با شاه گرامی کردند صد جور و جفا از ره خامی کردند
تاریخ چو از خرد بجستم فرمود سادات به وی نمک حرامی کردند
نبود که بیدل ما را پیرانه سر از ترس از دست دادن جان به دست برادران سادات باهره پس از آنکه آنان پادشاه مغول فرخ سیر را به وسیله زهر کشتند آواره لاهور نکرد(از اشاره به ماده تاریخ که در همین رباعی نیز متجلی است می گذرم که می شود آن را یکی از پرکاربرد ترین صنایع در شعر بیدل دانست هر چند بیدل همچنانکه در رباعی یی دیگر گفته از دست مردم به سبب تقاضاهایشان درین باب در فغان بوده است). یا در یک رباعی دیگر او چگونه از هرج و مرج حاکم در هندوستان به درد یاد می کند همان زمانی که حکومت به نام جهاندارشاه بود و به کام کنیز او لال کنور که در دوران سلطنت ده ماهه این پادشاه اقوام و بستگان نالایق خویش را بر مناصب دولتی گمارده بود و چطور ...
افسوس كه ساز سلطنت شد فاسد گرديد متاع دولت و دين كاسد
نظم هندوستان كنون منحصر است بر ديوث و لئيم و حيض و حاسد
یا در مورد مثنوی طور معرفت همان مثنوی ای که بیدل آن را در دو روز در وصف کوهستان بیرات به خواهش و به پیروی از شعری از دوستش شکرالله خان حاکم میوات سروده و به او تقدیم کرده تا زمانی که اکنون نیز پس از حدود ۳۰۰ سال نرویم و از نزدیک این منطقه را با کوه ها و تپه های پوشیده از درختان زیبایش که به گفته دکتر عبدالغنی از دیدن آن انسان اکنون نیز دچار حیرت می شود نبینیم مثنوی طور معرفت را صحیح در نخواهیم یافت (البته حدود ۳۰۰ بیت از این مثنوی ۱۳۰۰ بیتی به توصیف مستقیم بیرات اختصاص یافته و در بقیه مثنوی، بیدل طبیعت را در خدمت اندیشه خویش قرار داده است).
چند توصیف از طور معرفت: در ذکر رنج کارگران معدن نقره که در چاه ها کار می کردند و گاهی این چاه ها فرو می ریخت و از تعداد کفش ها پی به تعداد افراد مدفون شده می بردند و آنها که کفشی نداشتند ...
بسی باشد که آن چاه بلا کیش
چو اژدر ها بهم آرد لب خویش
تردد پیشه ها معدوم گردند
به چندین سخت جانی موم گردند
زنعلینی که مانده بر سر چاه
برد اندیشه بر اعداد شان راه
از آنها هرکه نعلینی ندارد
همان خاک استخواهایش شمارد
و گر سنگی فرو آید زگهسار
بپوشاند جهانی را شرر وار
زهرچاهی لب گوری مقرر
زهر سنگی اجل ایستاده بر سر
یا توصیف ابر های این منطقه که اتفاقا در همین چند روزی که بیدل آنجا بوده باران مستانه ای هم گویا می باریده و او در ابتدا ابرهای بیرات را چنین تعریف کرده:
چه ابر آيينه ناز گل و مل
بهار صد شبستان زلف و کاکل
ولی زلفی که در يک جنبش باد
هزاران دل تواند کرد ايجاد
جنون پيمانه چشمی گريه آهنگ
سيه مستی شکست شيشة در سنگ
به تيغ کوه گاهی سينه مالد
گهی گيرد ره دشت و بنالد
در مثالی دیگر تا مادامی که نفهمیم که بیدل به گفته خوشگو شاگرد او با آنکه چهار زن و نمی دانم چند کنیز اختیار کرده بود همچنانکه یکی از مشایخ به او گفته بود دارای فرزند نمی شد و فقط یک فرزند خدا به او در کهنسالی عطا کرد و آن هم در خردسالی عمرش را به بیدل بخشید، چگونه می توانیم ژرفای سوز آن مخمس طافت سوز در رثای یگانه فرزند را دریابیم...
هر گه دو قدم خرام می کاشت از انگشتم عصا به کف داشت
و یا اصلا چرا بیدل در حدود ۳۰۰ رقعه خود را در آن آشوب های هند با چنگ و دندان حفظ کرد که تا امروز به دست ما رسیده به نظر من اینها همه مواردی است که اهمیت پرداختن به زندگی بیدل را برای ما می نمایاند.
با همه اینها معتقد هستم که افراد کم مایه ای چون من یا دست کم ذهن هایی تاریخی مانند ذهن حقیر به این موضوعات می پردازند.
یادداشت: مشکلی (شاید این تنها برای من مشکل تلقی گردد) که در نوشتن این پست ها دارم این است که مطالب را به صورت آن لاین می نویسم البته بدیهی است که در مواردی که به حافظه چندان نمی شود اعتماد کرد نگاهی به بعضی منابع می اندازم منظورم این است که طرح قبلی در مورد بسیاری از این پست ها وجود ندارد و شاید هم از همین سبب از انسجام برخوردار نباشند لذا بازنویسی و تصحیح این نوشته ها را در این تخته مشق حق خود می دانم، این مطلب از آن دست نوشته هاست.
کتاب کم حجمی که در این اواخر(۲۰۰۰م) در لاهور پاکستان از سوی اقبال آکادمی به نشر رسیده است کتابی است با عنوان bidel in the lights of bergson که منسوب به علامه محمد اقبال لاهوری است. این اثر همچنان که در مقدمه آن تذکار رفته است مقاله ای بوده که اقبال به خط خود به زبان انگلیسی نوشته ولی هیچگاه آن را به نشر نرسانده بود سالها پس از وفات ایشان دکتر تحسین فراغی استاد شعبه اردو دانشگاه خاورشناسی لاهور پس از کسب اجازه از فرزند علامه، دکتر جاوید اقبال ابتدا در سال ۱۹۸۶ آن را در مجله iqbal rewiew منتشر و چهارده سال بعد چنان که پیشتر گفتیم یعنی در سال ۲۰۰۰ در هیئت کتابی مستقل همراه با ترجمه فارسی پا به دنیای چاپ و نشر گذاشت.
طوری که از نام کتاب نیز می توان حدس زد در این مقاله علامه اقبال به بررسی اشتراکات فکری بین بیدل و فیلسوف متاخر دهری، برگسون پرداخته است و چیزی که جالب توجه و قابل تامل است در این کتاب این نکته است که سخنان صدرالدین عینی و ابراهیم مومنوف تاجیک و یرژی بچکای چکی را این بار از زبان اقبال به صراحت می شنویم. همان بحث عدم اعتقاد بیدل به رستاخیز. صرف نظر از اینکه یکی دو مثال از بیدل که علامه در باب اثبات این ادعای خویش آورده اند که نمی توان با تکیه بر آنها چنین ادعای محکمی کرد و صد ها بیت بیدل از جمله اولین بیت دیوان او نقض کننده از این دست ادعاهاست، به نظر می رسد که شاید ملاحظاتی در میان بوده که علامه در زمان حیاتش به نشر این مقاله نپرداخته یا شاید هم نیاز به تحقیق و کار بیشتر او را از نشر این مقاله بازداشته است. البته این بدان معنی نیست که این اثر که اکنون در دستان من و شماست به کلی خالی از فایده باشد و صرف وارد کننده برخی شبهات در اعتقاد ما در مورد بیدل و تفکر او باشد، نه بلکه برخلاف این بسیار نکته های جدید نیز می توان در این اثر یافت که متاسفانه در باب بیدل کم بدانها توجه شده است. اقبال که همانند سید جمال الدین افغانی در پی اتحاد و انسجام مسلمین است و هدفی جز این ندارد که همکیشان خود را از این رخوت و انحطاطی که دچار آن هستند به نحوی بیرون کند و خون تلاش و پویایی را به آنها تزریق کند با دیدگاه وحدت وجودی بیدل مخالفت می کند و آن را باعث و بانی زوال ملت ها می داند، اقبال می گوید:
«من به این ایمان دارم که عقیده وحدت الوجودی در حقیقت نیرویی لطیف از صورت زوالی است که بخاطر خواهش قربت و نزدیکی با خالق، ظاهرا در یک پوشش شیرین و خواسته معصومانه مخفی شده است. در اصل جوهره خود این همان جنبه ایست که بخاطر زوال ملت ها بوجود می آید، مقصود این جنبه بوجود آوردن سستی یا ترک جنبه های درگیری با زندگی و تلاش برای حیات است و این عمل مترادف فرار همیشگی از میدان مبارزه زندگی است.»
«ابوالمعانی مولانا میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی» می خواهیم واژه های این عبارت را تک تک با توحه به آنچه که خود بیدل گفته و یا تذکره نویسان در مورد او نوشته اند بررسی کنیم.
۱- ابوالمعانی به معنی پدر معنی ها این عنوان را نخستین بار خود بیدل در آغاز چهار عنصر به خویش نسبت داد شاید بگویید این که خوب نیست آدم از خودش تعریف کند بلی ولی در کلام بیدل شواهد بسیار زیادی است که او از بزرگی ها و کرامات خویش یاد کرده و کلام و شعر خود را در حد اعجاز ستوده است.
اما بعد، آیینه توجه شفقت نگاهان، غبار اندود تغافل مباد و کمند رافت التفات دستگاهان، چین بی توجهی مبیناد که تهمت آلود نسبت آب و گل، ابوالمعانی عبدالقادر بیدل، در توفانگاه عالم ایجاد ...
۲- مولانا از دو بخش مولا یا مولی به معنی مالک و سرور و آقا و «نا» ضمیر متصل متکلم مع الغیر عربی تشکیل شده است. در کل به معنی صاحب و سرور ما می باشد در ادبیات فارسی به اکثر عرفا، علما، صوفیه، زهاد، وعاظ، متکلمین، متالهین، مفسرین، محدثین و ... مولانا می گفتند.
۲-میرزا مخفف امیر زاده خطابی بود که در دوره حکومت مغول های هند، منصب دار های سپاه به این خطاب خوانده می شدند و می دانیم که خانواده بیدل از سپاهیان گورکانی بودند (پدر او میرزا عبدالخالق، مامای او میرزا ظریف و کاکای او میرزا قلندر سپاهی بودند).
۳-عبدالقادر نامی است که پدر بیدل به سبب ارادتی که به شیخ عبدالقادر گیلانی سر سلسله طریقه قادریه داشت، تبرکا و تیمنا بر پسر خویش نهاد.
۴-بیدل به معنی کسی که دل باخته یا عاشق شده متضاد آن دلدار است. عبدالقادر بیدل این تخلص را پس از این که به مصرعی از سعدی برخورد که این کلمه در آن به کار رفته بود برای خویش برگزید (بیدل از بی نشان چه گوید باز). پیش از این بیدل ما، رمزی تخلص می نمود.
گر کسی وصف او ز من پرسد بیدل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز
۵- با آن که بیدل زاده پتنه مرکز ایالت بهار در شمال هند است ولی به دهلوی (منسوب به دهلی پایتخت هندوستان) شهرت یافته است به این سبب که ۳۶ سال پایانی عمر خویش را در دهلی گذراند و در همین شهر نیز به زندگی خیر باد گفت(در گذشته به جای خداحافظ گفتن کنونی ما هنگام وداع خیر باد می گفتند).
دستهای از واژهها در جغرافیای سیاسی ما به سبب نوع زندگی سنتی و توسعه نیافتگی آن کماکان با همان اصالت معنی قرن چهارم و پنجم حفظ شده اند، این تحفّظ ناخواسته از یک سو امتیازی مثبت تلقی می شود و از سویی دیگر می تواند نشانۀ ایستایی و رکود زبان در منطقۀ ما محسوب گردد مثلا در بدخشان افغانستان (البته بدخشان تاجیکستان نیز وضعیتش همین گونه است) سفرنامۀ ناصر خسرو بسیار بندرت مردم را محتاج به مراجعه به لغتنامهای مینماید یا لغات و اصطلاحات تاریخ بیهقی برای مردم کشور ما به نسبت مردم ایران قابل فهمتر است.
پس از چند پارچگی قلمرو زبان فارسی، نصیبۀ ما با توجه به ساختار حاکمیت در آن و همچنین جنگهای خانگی و تاختهای بیگانگان خیلی کم روی آرامش دیده است که این خود نیز باعث حفظ برخی دیگر از واژهها شد که ای کاش نمیشد.
مثالی شاید روشن کننده باشد؛ مردم ایران به سبب ثبات نسبی که در این چند دهه از آن برخوردار بوده اند دیریست که واژۀ شادیانه را از یاد بردهاند، در گذشتهها شادیانه یا شادیانه نواختن به رسمی گفته میشده است که پس از فتح منطقهای یا در جشنی عدهای که این کارشان بود، به سازهایشان میدمیدند و به دهلهایشان میکوبیدند که هم اعلان فتحی بوده و هم نوعی نکوداشت. در ایران که مدت هاست از این بگیر و ببند ها خبری نیست دیگر کسی نمی فهمد که شادیانه چیست و موقع کاربرد آن چه زمانی بوده است ولی من و شما که سرنوشت ما لبالب از این دست فرودها است با این واژه نیک آشناییم. البته با این تفاوت که در قدیم شادیانه می نواختند و اکنون با پیشرفت جنگ افزارها- که ما در مصرف این صنعت از دیگران جلوتر هستیم- شادیانه فیر (شلیک) میکنند.
به راستی برای حفظ این واژه ها چه تاوان سنگینی پرداخته ایم.

آمدم این بار با خبری خوش برای هموطنانم به ویژه هراتی ها این که تاریخ هرات اثر شیخ عبدالرحمن فامی هروی رونمایی شد.
مخطوطه یا دست نویس نفیس این اثر چندی پیش در شهر یزد ایران شناسایی شد و پس از مشورت با نسخه شناسان برجسته ایران از جمله دکتر ایرج افشار تصمیم به چاپ آن به صورت عکسی یا فاکسیمیله گرفته شد و این مهم با همکاری کمیسیون ملی یونسکو و انجمن مطالعات جوامع فارسی زبان و مرکز پژوهشی میراث مکتوب عملی شد.
متاسفانه نسخه از ابتدا و انتها افتادگی دارد و کاتب و زمان تحریر آن مشخص نیست، با توجه به نوع کاغذ و رسم الخط و دیگر مسایل نسخه شناسی حدس زده می شود که به احتمال زیاد این نسخه در اواخر قرن هشتم تحریر شده است. در مورد این موضوع که با توجه به چه قراینی ادعا می شود که این همان کتاب تاریخ عبدالرحمن فامی است که منبع تاریخنامه هرات سیفی هروی و روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات معین الدین اسفزاری است دکتر محمدرضا ابوییمهریزی یک از دو پژوهشگر ارجمند این کتاب می گوید: در كتاب هاي تاريخي و ادبي زيادي از جمله «تذكره هفت اقليم» امين احمد رازي مطالبي از تاريخ هرات شيخ عبدالرحمن فامي نقل شده است كه با مقايسه آن مطالب و مندرجات نسخه نويافته تاريخ هرات عين همان عبارات را مشاهده مي كنيم بنابراين تقريبا شكي باقي نمي ماند كه اين كتاب همان تاريخ هرات شيخ عبدالرحمن فامي است. دیگر پژوهشگر محترم این کتاب دکتر محمدحسن میرحسینی می باشد.
آن چنانكه از فحواى اجزاى باقيمانده اثر به دست مي آيد، اين نسخه، احتمالا تاريخ هرات را از آغاز بناى شهر هرات تا روزگار سلطان سنجر سلجوقى دارا بوده است. نسخه حاضر به رغم افتادگي هاى زيادى كه دارد، مملو از فوايد تاريخى است. یکی از باب های این کتاب در ذكر احوال حكّام و واليان خراسان و شهر هرات است که دراين باب حكمرانان خراسان اعم از واليان اموى و عباسى، امراى طاهرى، ليثى (صفّارى)، سامانى، سيمجورى و محمودى (غزنوى) به ترتيب حوادث عمده ايّام امارت ايشان ذكر شده است كه به رغم اختصار از حيث مطالعات تاريخ اجتماعى و اقتصادى و جغرافياى تاريخى از ارزش فراوانى برخوردار است.
دراين باب به شرح حكاياتى جالب و شگفت انگيز در تاريخ سوانح هرات، همچون شيوع قحطى و خشكسالى، برخوردهاى اقشار و مذاهب، فعّاليّت هاى اسماعيليه، برخى اجحافات حكومتى و بروز اعتراضات و شورشهاى عمومى پرداخته مي شود و در خلال آن جزئيات نسبتآ زيادى از حوادث تاريخى شهر هرات و توابع و اجزاى آن چون مسجد جامع و بازار شهر، به خصوص در روزگار سلجوقيان و ايام زندگانى مؤلف، با ذكر تاريخ دقيق آنها بيان ميشود.
همچنين به ذكر و توصيف احاديث و رواياتى پرداخته ميشود كه دلالت بر فضيلت و برترى خراسان به خصوص شهر هرات و اهالى آن بر ديگر ولايات دارد(بنده موافق این ادعا ها نیستم). مطالب اين باب در تاريخنامه هرات سيفى و روضات الجنّات اسفزارى نيز منعكس شده است.
مؤلف نخست به ذكر فضايل خراسان به طور عام و سپس ذكر شرافت هرات به طور خاص مي پردازد، به گونه اى كه بر حسب اين روايات، هرات، «شاه خراسان» قلمداد شده است.
این نسخه که دارای ۸۵ ورق در ۱۳ سطر است و به قطع رقعی نوشته شده مطابق نظر پژوهشگران نمی تواند کتاب پرحجمی بوده باشد چون در گذشته کتاب های کم حجم در قطع های کوچک نوشته می شده و کتاب های حجیم و قطوری چون تاریخ طبری در قطع های بزرگ و با سطور بیشتری نویسانیده می شده اند به هر روی دکتر ایرج افشار معتقد است که به طور حتم متن حاضر نمی تواند کمتر از یک چهارم حجم کل کتاب باشد. قابل یادآوریست که این کتاب به مقدمه ارزشمندی از کتاب شناس و نسخه شناس شهیر ایرانی دکتر افشار آراسته شده است.
در باب این که آیا این کتاب تالیف است یا ترجمه نیز دیدگاه های متفاوتی وجود دارد صائب ترین نظر این است که با توجه به اینکه این کتاب مورد ارجاع بسیاری از کتب تذکره و انساب عربی بوده است به نظر می رسد که اصل این کتاب به زبان عربی بوده و بعد ها به احتمال زیاد به وسیله خود مولف به فارسی برگردان شده است.
در پایان به عنوان یکی از شهروندان هرات در عین حالی که بی صبرانه در انتظاریم تا این شاهد زیبا رو به ما نیز چهره بنماید از تمامی کسانی که در چاپ و نشر این اثر گرانبها سهمی داشته اند صمیمانه تشکر می کنم.
امید که پژوهشگران به ویژه همشهری های عبدالرحمن فامی این اثر را ارج بنهند و شاهد مقالات ارزشمندی از آنان در باب این کتاب باشیم.
دوست مهربانی از من تحقیق در باب کلمه ایشتنی را خواسته اند. در ابتدا برای آن دسته از عزیزان غیر هراتی عرض کنم که این واژه در فارسی عامیانه هرات در واقع همان چطور هستی کابل و چطوری تهران و چخلی دوشنبه(تاجیکستان) است که معمولا دو آشنای صمیمی با آن کلامشان را می آغازند.
همین آغاز نوشته این را هم بگم که ریشه یابی لغات عامیانه بسیار دشوار است و دانش و مطالعات گسترده و آشنایی با چندین زبان و...را می طلبد که بدون شکسته نفسی مصنوعی از عهده و استعداد این نوآموز بیرون است. مطالبی که در این رابطه اینجا مطرح می شود بیشتر بر پایه حدس و احتمال است و از ترس این که در چاهی نیفتم امید آن دارم که دستم بگیرید و پا به پا با هم جلو برویم.
البته چند واژه ای که به اصطلاح ریشه یابی اش را در پستی پیش از این مرتکب شدم حسابشان جدا بود در واقع دیدیم که آن ها لغت عامه نبودند. چهار تای شان تغییر شکل یافته و یکتا هم که واژه دخیل بود.
اما ایشتنی یا ایشتونی، جالب است بدانیم که این از آن کلمات خالص و سره هراتی است که تا آن جا که من پرس و پال کردم حتی در نزدیکترین شهرهای خراسان قدیم به شهر ما نیز استفاده نمی شود یا شاید هم امروزه از روایی افتاده است.
از زبان خود ما برای یافتن ریشه این واژه عقل من که به جایی قد نداد و دست به دامان عربی شدم. در عربی عامیانه البته در عربی کشور هایی نظیر سوریه و لبنان معادل ایشتونی ما آنها «ایش لونک»ی دارند و در عربی عامیانه کشورهایی چون مصر کلمه «وشتنی» بیشتر به معنی کجا هستی و معلوم نمی شی. گمان می کنم ایشتنی به این دو کلمه و ترجیحا مورد اخیر بی ارتباط نباشد و البته باید بیشتر روی این واژه تامل نمود.
یک نکته را نیز یادآوری کنم که ایشتنی صرف در حد این گونه کاربرد در لهجه هرات باقی نماند و «ایشته» از آن بر گرفته شد، چیزی به معنی چطور یا چگونه. در واقع می شود گفت که ایشته از دبلیو اچ کویسشن های(wh questions) هراتی هاست.
یادداشت:
هر دو کلمه عامیانه عربی را از دوستان عرب زبانم شنیدم(العهده علی الروات).
در جنوب شرقی هرات قریه ایست که مردم هرات امروز به آن نوبادام می گویند در منابع دوره تیموری این قریه نوبادان آمده است. منابع متقدم تر نباذان آورده اند. زنده یاد فکری سلجوقی که به حق آیشان را باید پدر هرات پژوهی نامید در پانویس یکی از صفحات رساله مزارات هرات مصحح خود یادداشت ارزشمند و راهگشایی نوشته اند که« احتمالا این منطقه به باذان نامی که از شخصیت های اسطوره یی تاریخ هرات است مرتبط می باشد».
باذان گویا پسر شمیران است همان شمیرانی که قلعه هرات که در گذشته در شمال شهر هرات موقعیت داشت و امروز در قلب شهر است از ساخته های اوست. در شاهنامه هم از این قلعه با همین نام چندین جا یاد شده است و پیشینه این شهر و این قلعه را می نمایاند چه فردوسی بزرگ مناطق دیرینه و پیشینه دار را در اثر سترگش یاد کرده و از کنار شهر ها و آبادی های نو و مستحدث گذشته است.
خوب مطلب خویش را بگیریم دنبال به هر روی دیدگاه فکری سلجوقی با توجه به این پیشینه و نیز عطف به این موضوع که چنین نامگذاری ها در دیگر مناطق نیز روایی داشته به نظر می رسد که صواب است. ن یا نی یا نه با کسره در زبان پهلوی به معنی قریه و آبادی است که نمونه اش را در شهرهایی چون نشابور، نهاوند و نهبندان می توانیم دید به نظر من نباذان را نیز باید به این لیست افزود یعنی قریه یا دهی که ساخته باذان خان است.
نباذان ← نبادان ← نوبادان ← نوبادام
1. تَه تُرَّه:
مثال: بزن(بنوش) که ته تره یه(ته چای است).
به آن ته نشین و دُرد تیره رنگ چای سبز گفته می شود که به اعتقاد برخی مزه چای به همان است به نظر می رسد که از همان ته جُرعۀ شراب نوشی گرفته شده باشد که لای و درد های شراب را می خوردند و با گذشت زمان به رسم چای نوشی ما که پدیده نوی در جوامع ماست وارد شد و در دست و زبان مردم ساده و تخفیف یافته و به این صورت در آمده است:
تَه جُرعَه ← ته جُرََّه ← ته تُرَّه
2. لُوفِ سوزن:
مثال: چنان تلاشی(بازرسی) و سختگیری بود که آدم را از لوف سوزن(سوراخ سوزن) تیر می کردند(می گذشتاندند).
می دانیم که سُفت به معنی سوراخ است و در فرهنگ ها واژه مرکّبی هم داریم با مدخل سفت سوزن شاید این لوف سوزن ما هم بی ارتباط به این سفت نباشد.
سُفتِ سوزن ← لُفتِ سوزن ← لوف سوزن
3. جُندن:
مثال: کَوشا مر(کفشهای مرا) بُجُندَند(دزدیدند).
جندن به معنی دزدیدن، شاید این واژه از ریشۀ عربی جن به معنی پوشیده و پنهان باشد. در زبان عربی به سببی به اجنّه جن می گویند که دیده نمی شوند یا بهشت به این دلیل که پوشیده از نظر هاست در عربی یکی از نامهایش جنت است. این جندن ما هم اگر از این ریشه باشد خوب می شود گفت که از کلمات دخیل عربی است که ما در آن تصرّفاتی کردیم و صیغه های مختلف ساختیم و فعل و مصدر و ...
4. شمیدن:
مثال:بگیر همی(همین) شوروا(شوربا) هار(ها را) بَشَم(بیاشام).
شمیدن در فارسی امروز هرات بیشتر برای مایعات و نوشیدنی ها به کار می رود. این واژه خود از آشامیدن گرفته شده و آشامیدن نیز از آش، یاد آوری می کنم که در گذشته به هر نوع غذایی آش می گفتند و از همین روست که ما به کسی که غذا و نان می پزد آشپز می گوییم. اکنون چه در فارسی هرات و دیگر مناطق فارسی زبان ها البتّه به جز تاجیکستان که این کلمه دایره غذایی گسترده تری را در بر می گیرد و حتی چندی پیش شنودم که فرهنگستان آن کشور کلمه ترکیبی« آش هضم کُنَک» را بجای واژه عربی «معده» پیشنهاد کردند(العهده علی الراوی) آش صرف به غذایی خاص که دارای رشته های خمیری است گفته می شود.
5. اِسپَرَه:
مثال: بچه! مار(ما را) اسپره کردی.
این واژه معمولا هنگامی بر زبان هراتیان می رود که از دست کسی یا چیزی سخت در تنگنا و فشار قرار گیرند از زبان دوست گرامی ام جناب آقای کاظمی شنیدم که فرمودند این همان حس پَرَّه است یعنی چنان آزارم دادی که حواس از من فراری شده اند.
ملک غیاث الدین پیر علی از ملوک کرت هرات در نزاع های مذهبی که با سربداریه و یکی از بزرگان آنها بنام خواجه علی موید داشت، سه بار به نیشابور هجوم برد که در نتیجه مردم زیادی از دو طرف کشته و زخمی شدند، در فرجامین حمله لشکریانش خرابی و ویرانی بسیار کردند و باغات بریده و عمارات کندند و کاریز ها انباشنتد و درختان از بیخ انداختند.
اتفاقا در خلال این احوال ملک یکی از رعایای آنجا را پرسید که بنای اسلام بر چند است؟ آن شخص بی تامل بعبارت بلیغ گفت: بمذهب ملک سه، اول: غلات مردم را چرانیدن، دوم : کاریز ها را انباشتن، سوم: در خت های مسلمانان را از بیخ برکندن.
ملک منفغل گشته دست از آن افعال بداشت و بهرات باز گشت(نقل مفهومی از روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات،ج۲ صص۲۹-۳۱. تهران ۱۳۳۹ خورشیدی).
یکی از جلوه های فرهنگ عامه(folklore) هنر های ابتدایی یک قوم است در شعر بیدل یکی از این هنرها حرفه آینه سازی است. ابزار و آلات و مصطلحات این فن در شعر بیدل آن سان پر خود نمای است که برخی حتی شاعر آینه ها یش خواندند.
در شعر شاعرانی چون بیدل که فرهنگ عامه در شعرشان پر جلوه است نا آگاهی از دقایق آن فرهنگ می تواند در بسی جاها راه را بر انسان گم کند. اما در این مورد در دست بررسی بی خبری از چگونگی کار و فعالیت یک آینه ساز و روشنگر می تواند برایمان درد سر ساز باشد چنان که با ما چنین کرد. در یکی از پست های اخیرم راجع به این بیت از ابوالمعانی
آینه در تلاش به سنگ خورد به کز آسودگیش زنگ خورد
بحثی داشتم که در نظرم دارای تناقض می آمد و فرهنگ ها و لغت نامه ها نیز هیچ یاریم نکرده بود و گستاخی را به جایی رساندم که خاکم به دهن شایبه اشتباهی از سوی ابوالمعانی را مطرح نمودم که شاید میرزا این بیت را در آن حالات بی خودی و بی سری اش گفته و نباید زیاد جدی اش گرفت.
خوب است یاد آوری کنم که یکی از دوستان در بخش نظرات درین مورد دیدگاهی داشتند و سعی در قناعت ما و پا نیز فشردند بر سر این نظر ولی قناعت من جلب نشد که نشد تا اینکه از اتفاق به یکی دو بیت از بیدل بر خوردم که گوشه یی دیگر از هنر آینه گری را در آن زمان بیان کرد و پندارم گره از کار فروبسته ما نیز گشود.
شاهد نخست:
به صیقل کم نمی گردد غرور زنگ خود بینی مگر آیینه بر سنگی زند روشنگر عشقم
شاهد دوم:
زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی
آنچه که ازین دو بیت برداشتم اینست که به نظر می رسد در گذشته ها وقتی که زنگ یک آینه فلزی از یک حدی تجاوز می کرده- که بیدل در شاهد نخست آن زنگ را به خودبینی که از بدترین نوع زنگ هاست تشبیه نموده -درین صورت دیگر چاره یی نبوده جز اینکه روشنگر یا همان آینه گر آن زنگ ها را با زدن به سنگ که ظاهرا سنگ سختی هم بوده از بین می برده است.
پس در بیت مورد بحث ما هم همان آینه ای که از آسودگی قرار است زنگ او را بخورد و از میانش ببرد بهتر است در تلاش و خوردن به سنگی این مرگ و نیستی را تجربه کند (هر چند در دنیای آینه گری این مرگ می تواند بعد ها آغازی دوباره برای آینه باشد).
حیرت دمیده ام گل داغم بهانه ایست
طاووس جلوه زار تو آیینه خانه ایست
این بیت از آن بیت های به اصطلاح بیدلی ابوالمعانیست که در دشواری مثل است. پیرامون آن بیدل شناسان بسیار نوشته اند، نوشته یی من بیدل پژوه را نیز بدین سو کشاند.
ابتدا نگاهی به پیشینه تحقیق این بیت می افکنیم:
آینه در تلاش به سنگ خورد به کز آسودگیش زنگ خورد
بیت خیلی قشنگی است اما اگر اندکی پیرامون انواع آینه و ویژگی های آنها خبردار باشیم شاید کمی از این زیبایی کاسته شود.
اما ابتدا توضیحی پیرامون آینه و انواع آن:
آینه در شعر پیشینیان ما آمده و این نشان از حضور دیرپای این اسباب خودبینی در فرهنگ ما دارد ولی خوب به این معنی نیست که آینه آنها دقیقا همانند آینه های امروز ما بوده باشد. در گذشته ها آینه های فلزی می ساختند و این آینه ها هر چند وقت نیازمند صیقل بودند و آنها را به وسیله خاکستر براق می نمودند. برای اینکه این آینه ها زنگار به خود نگیرند آنها را در میان لایه ای از نمد نگهداری می کردند تا رطوبت به آینه نرسد.
اما نوع دوم آینه های شیشه یی هستند، این نوع آینه خیلی قدیمی نیست در زمان بیدل از این نوع آینه ها هم کم کم در محیط هندوستان موجود بود و گونه یی بود که با ریختن جیوه یا سیماب بر یکی از طرفین شیشه خاصیت آینه گی بدان می دادند، لایه ای محافظ بر روی جیوه نیز ریخته می شد که به آن جوهر می گفتند.
باری غرض از این دخالت های بیجا در حرفه یا حالا بهتر است بگوییم صنعت شیشه سازی آن است که نتیجه یی بگیریم اینکه از انواع آینه ها آینه شیشه یی قابل شکستن بود و آینه فلزی قابل زنگ گرفتن، حالا درین بیت، بیدل جرا این دو ویژگی را به یک نوع آینه نسبت داده است، آیا میرزا اشتباه کرده یا من خطا می گویم یا نسخه ها غلط ضبط کرده اند یا ... به راستی نمی دانم. البته یک نکته را بگویم که من به قدسیت متن حتی از شاعران بزرگ ما و بیدل هم که باشد قائل نیستم. او هم می تواند اشتباه کند همچنان که غث و سمین کار اکثر شاعران به ما معلوم است و مسئله ای کاملا طبیعی است.
البته منکر تاثیر سنگ بر آینه فلزی هم نیستم اما قدرت تخریبش آن قدر نیست که بیکاره اش کند به نظر من در مصرع نخست بیدل می خواهد تلاش و تکاپو را بیان کند هر چند که همیشه نتیجه مثبت ممکن است در پی نداشته باشد و گاهی به شکستن و فرو ریختن و نیستی ما بیانجامد ولی هر چه باشد از نشستن و تنبلی و مفتخوری و زنگ گرفتن خیلی بهتر خواهد بود.
یادداشت: این توضیحات با توجه به کاربرد انواع آینه و لوازم شان در شعر بیدل به کمک واژه نامه هایی که درین مورد تهیه شده نگاشته گردید.
برای کودکان بیگناه، زنان و سالمندان بیدفاع و در کل ملت مظلوم فلسطین درین شب های دیجور و روز های تیره تر از آن؛
هیچ کاری از رویم نمی شود جز آفرینی:
اللهم انصر المجاهدین فی فلسطین
و نفرینی برای دژخیمان صهیونیست و حامیانشان:
الهی! شتت شملهم و فرق جمعهم و خرب بنیانهم
امشب که پس از مدتها سری به وبلاگ دوست عزیزم آقای زواری زدم خبری بس غمبار خواندم خبر افول یکی دیگر از ستاره های آسمان کم ستاره ادب فارسی در سرزمین امروزی ما، ستاره یی که با رفتنش آب هم از آب نجنبید البته نه اینکه استاد همایون ستاره کم فروغی بود بلکه من این بی خبری را ناشی از آن می دانم که کسی این روزها دیگر سری به سوی آسمان فرهنگ بلند نمی کند چه رسد به اینکه ستاره هایش را دقیق شود.
دیروز سه شنبه بوی جوی مولیان این بار از مشهد می آمد. دیروز درین شهر بوی پدر شعر فارسی بود بله یادی از رودکی بود. به مناسبت ۱۱۵۰ مین سال تولد او .
از آنجایی که آدمی همواره در حال تغییر است و من امروز آن آدم دیروز نیستم و به راستی چه خوب هم هست این، در ابتدا این پست را با اتکا به یک منبع نوشته بودم اما متاسفانه چیزهایی از دیگر منابع درین روزها خواندم و شنیدم که نظرم برگشت. باشد که هراتی هستم اما دلیلی ندارد که بر ضعف های شهر و همشهری هایم جهت رفع آنها انگشت نگذارم و اکنون متن را با اندک تصرفاتی مشاهده خواهید نمود.
از این چرخش سریع مواضع عذر خواهم.
شاید عنوان مطلب برایتان خیلی روشن نباشد و از خود بپرسید بیهقی و میهمانی؟ البته نه اینکه خواجه ما آدم صاحب دسترخوانی نباشد بلکه می دانیم از مرگ آن مرحوم صد ها سال می گذرد و چگونه ممکن است مرده یی که حتی خود -با آن بلا هایی که بر سر غزنین بیچاره آمد- گورش را گم کرده، زنده شود و و عزم مشهد نماید و ضیافت بر پا کند.
کفش برداری کنم در محضر قاری اگر به که در ایران فروغی جا دهد بر سر مرا
یادداشت:
محمد علی فروغی(۱۲۵۴-۱۳۲۱ خورشیدی) نویسنده و سیاستمدار بزرگ ایران و چند دوره نخست وزیر این کشور بوده است.
حیرت آهنگم که می فهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من
سوّمین کنگره بین المللی عرس بیدل در روزهای 15 و16 ماه روان در تهران برگزار شد. من نیز به همراه استاد ارجمندم جناب دکتر محمد جعفر یاحقّی مقاله مشترکی درین کنگره داشتیم که بنده برای ارائه آن مأمور گردیده بودم.
این روز ها که به اکراه یا به رضا در سبک هندی دست و بالکی می زنم به راستی یقینم گشته که در ایران در خصوص برخی از شعرای این سبک کماکان ستم روان است.
قصه و بیتی از پادشاه مغولی هند: (نقل مفهومی )
نمی دانم چرا این بیت مرا خیلی گرفت!!!
اورنگ زیب عالمگیر در هنگام جوانی، پرستاری داشته خوشخوان و زیبا، به مرگ او عالمگیر مدتها غمگین بماند. سرانجام روزی که دیگر تاب تحمل این غم در فضای قصر برای او نمانده بود سر به صحرا زد، چون یکی از ندیمانش علت صحرا آمدن را پرسید عالمگیر چیزی نگفت و فقط این شعر را بر زبان آورد:
ناله های خانگی دل را تسلی بخش نیست در بیابان می توان فریاد خاطر خواه زد
انوری ابیوردی شاعر نامبردار قرن ششم قمری بیگمان از چکاد نشینان شعر مدیح پارسیست. خوب شاید بگویید که این بالانشینی جایگاه چندانی در نظرگاه انسان معاصر برای او رقم نخواهد زد و حق هم شما راست٬ اما با نگاهی به دیوان او شعر هایی نیز می یابیم که به راستی در انها حق شعر را به جا آورده است و داد سخن را نیز داده است .
قصیده "بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر" از این دست شعر های اوست که به اعتقاد بسیاری باعث بقای نام انوری در تاریخ ادب پارسی گردیده است .انوری در این قصیده مظالمی را که بر مردمش به سبب بیرسمی ها و نامردمی های ترکان غز می رفته است اندکی به تصویر کشیده است و از خاقان سمرقند برای رفع این ها استمداد جسته است.
وضعیت امروز هرات نیز دست کمی از روزگار حمله غز ها بر خراسان بزرگ ندارد.شاید امروز اگر انوری می بود و از بخت بد مجبور به سکونت در هرات می شد شاید از دست جور و جفاهای ترور٬آدم ربایی٬دزدی ٬ارتشا٬ و ...رایج در روزگار کنونی هرات قصیده یی برای دلش می سرود .(تصادف را ببینید که درین روزگار هم هرات انوری یی دارد که خوب البته حکایتش مجزاست و درست نقطه مقابل انوری مرحوم من و شماست)بله همان طور که گفتم نه به منظور کمک طلبیدن بل می سرود تا اندکی از دردهایش را آرامشی بخشد چه این همه درد ها را واقعا کشیدنش یکجا و به تنهایی خیلی دشوار است!!!
بخش هایی از این قصیده زیبا و در عین حال دردناک را در ادامه بخوانید پیشنهاد می کنم به جای سمرقند در ذهنتان هریوا بگذارید و به جای خاقان ...
آورده اند کوزهگري بود و چون کوزهها آماده فروش ميشد، آنها را به شاگردش ميداد و سپس سيلي به او نواخته او را به مواظبت کوزهها هشدار ميداد. از قضا، روزي کوزهها از دست شاگرد افتاد و شکست. او با ترس و لرز به دکان برگشت و دستان خالي و بي پولش را به استاد نشان داد. استاد او را نصيحتي کرد و بر او خرده نگرفت. هم شاگرد و هم دوستان کوزهگر از اين چشمپوشي استاد، انگشت به دهان گرفته، پرسيدند: آن روز که کوزهاي نشکسته بود، او را ميزدي و حال که شکسته او را مينوازي؟! گفت: ميزدم تا نشکند، حال که شکسته، زدن او مرا چه سود؟
بن فندق در تاریخ بیهق فصلی را بنام مضاف و منسوب۱ آورده و در آن از پیداوار (فراورده های) معروف چند شهر سخن رانده و درین اواخر هم (دو سه دهه قبل) کتاب ظرائف و طرائف یا مضاف و منسوب های شهر های اسلامی و پیرامون آنها، گمان می کنم جز این دو دیگر کتابی بدین موضوع و مضمون به فارسی تالیف نشده باشد.
در عربی اثر مهم درین موضوع کتاب ثمار القلوب فی المضاف والمنسوب تالیف دانشمند بزرگ خراسانی ابو منصور عبدالملک بن محمد ثعالبی است.درین کتاب مضاف و منسوب ها بصورت موضوعی ترتیب یافته و شصت و یک باب را تشکیل داده است .
این ها را از آن می گویم که در قطعه معروفی از ایرج میرزا (۱۲۹۱ -۱۳۴۳ ه ق )بنام «آب حیات» که در آن شاعر از صنعت «تعجب و استحسان »۲ سود جسته در یکی از مصراع هایش منسوبی غریب به هرات آمده و این منسوب سبب پژوهشی کوتاه در مضاف و منسوب های هرات برایم شد.
در کنار توصیفات زیبایی که شاعر به آنکه منظور نظرش است نسبت می دهد در مصراع مورد بحث شاعر یارش را به توت هرات(اشاره به شیرینی و سفیدی یار ) تشبیه کرده است .نمی گویم هرات توت خوبی ندارد بلکه درین شهر انواع توت به عمل می آید توت دانه دار ، بیدانه ،شیرتوت ، شاه توت،شغالی(این آخری شاید خیلی قابل یادکرد هم نباشد!) و توت هایی دیگر که من با نامشان آشنا نیستم اما گمان می کنم که کیفیت و طعم این توت ها تفاوتی بادیگر جایها ندارد یا حداقل این شهر شهره و سرآمد در تولید توت نیست.به هر روی ممکن است که یا میرزا خود سفر یا سفرهایی به هرات داشته و از توت این شهر خوشش می آمده و مزه اش هنوز در دهانش باقی مانده بوده که در چنین جای بس خطیر از آن یاد کرده و یا هم که ممکن است اصلا بی خیال این چیزها فقط وزن و موسیقی شعر را برابر کرده است و در بند معنی آن نبوده باشد.
مضاف و منسوب های فراوانی در مورد هرات شهره شده ولی توت هرات را من تا حالا جز در شعر میرزا ندیده بودم.برخی از اقلام ۳ که به هرات منسوب شده اند و بیشتر میوه می باشند و من در خلال پژوهشم بدانها دست یافتم در زیر می آید(هرات ها را من حذف می کنم شما بعد از هر کدام از این اقلام یک هرات لطفا اضافه کنید):
سنگ، دیبا،دستبند، گوشواره، کرباس، بز،زردآلو، مویز،خرما ،شیرخشت،دوشاب،پسته،حلوا،خربزه،انگور ،آلوانگور،آلوچه،امرود،انار،کشمش، سیب،شفتالو،قند،می ،نان،ماش،هوا،خاک ،شمال ، زر ، زنان هرات و ...
یادداشت ها :
۱-دکتور سید مخدوم رهین در مجله ادب نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه کابل چنین تعریفی از مضاف و منسوب بدست داده است: «مضاف و منسوب به چیزی اطلاق می شود که به کسی ،جایی و یا شیئی اضافه و یا منسوب شده باشد به نحوی که این انتساب شهرت یافته و مورد تمثل و زبانزد قرار گرفته باشد و یا ترکیب اضافی مذکور کنایه از چیز دیگر باشد» .
کتابنامه:
با وصف فراموشی شاهنامه و داستان های کهن ملی در برخی از مناطق کشور ، هنوز هم در ادبيات شفاهي مردم ما مي توان نشانه هايي از تعلق خاطر به این داستان ها و قهرمانانش يافت كه يادگار روزگار رواج و روايي آن در بين مردم افغانستان است.
رستم در افغانستان شناخته ترين چهره شاهنامه یی و داستان های ملی ماست.او چنان در اذهان افغانستاني ها بزرگ و پر ابهت است كه غلو هاي فردوسي نيز در مورد او اقناع شان نکرد و خود در پي يافتن جايگاهي والاتر براي او شدند.يكي از نامگذاري هاي شاعرانه مردم افغانستان كه شايد به ذهن فردوسي و هيچ حماسه سراي ديگر نيز خطور نكرده باشد رنگين كمان است كه ما كمان رستم (Kamaan-e-Rastam)خوانیمش.

1-روآ،الیویه.(1382).افغانستان از جهاد تا جنگ های داخلی.ترجمه علی عالمی کرمانی.تهران:عرفان.
2-عزام،عبدالله.(۱۹۸۹).وصیت نامه.پیشاور.
یادداشت:نویسنده وبلاگ در قبال این مطلب مسئولیتی نمی پذیرد و نقد و نظرات دوستان در مورد این مطلب طبیعتا متوجه نویسنده آن خواهد گردید.
الابنيه عن حقايق الادويه تاليف حکیم ابو منصور موفق بن علي الهروي است.عنوان اصلی کتاب قرار گفته خود مولف در پایان مقدمه کتاب، روضه الانس و منفعه النفس است و الابنیه عن حقایق الادویه لقب کتاب یا عنوان فرعی این کتابست (موفق هروی:۱۳۴۶، ۵).در هيچ يك از منابع كهن نامي از این نویسنده يا تأليفاتش برده نشده است،آگاهيهاي ما دربارة وي تنها از راه همین کتاب اوست كه در مورد ۵۸۴ قلم داروی گیاهی و خواص آنها نوشته شده است. با آنکه این کتاب امروزه بیشتر مطالبش برای پژوهشگران گیاه پزشکی سودمند است اما برای پژوهندگان نثر فارسی قرن چهارم نیز می تواند مفید واقع گردد چه این کتاب از بهترین نمونه های نثر قدیم است.بهترین نسخه این اثر نسخه ای است که به دست علي بن احمد اسدي توسي، صاحب گرشاسبنامه و لغت فرس در ۴۴۷ق كتابت شده است، این نسخه در واقع کهن ترین نسخه مورخ فارسی نیز هست که در كتابخانة وين اتریش نگهداري ميشود.
بر خلاف نظر برخی از پژوهشگران که واژههاي گويش هروي را درین کتاب بسیار برآورد کرده اند با نگاهی به فهارس مختلف کتاب و بسیاری از جاهای متن ،ضبط کلمات بر طبق گویش هرات را درین کتاب در آن حد ادعا شده نمی بینیم.
از ستایش ها و سخنان مولف در باب فردی که کتاب به او پیشکش شده به نظر می رسد که این کتاب را به نام امير،منصور بن نوح ساماني(حكـ350-366ق)مصدر شده است و برخی پژوهشگران بر پایه این قرینه و قراینی دیگر به این نظرند که به احتمال زیاد این اثر در زمان همین پادشاه دانش پرور سامانی تالیف شده است.
در نسخه اسدی توسی که انتشارات بنیاد فرهنگ سال ها پیش آن را چاپ عکسی(فاکسیمیله) نموده نام این کتاب به صورت الابنیه(جمع مکسر بنا به معنی ساخت ها) آمده است ،اما امروزه بر بعضی زبان ها صورت الانبیه برای این کتاب نیز شنیده می شود البته با توجه به متن کتاب که در مورد ساخت ها،ترکیبات وفرمولهای این گیاهان و داروها نیست بلکه بیشتر خبر ها و گزارش هایی در مورد گیاهان است به نظر می رسد که الانبیه(جمع مکسر نبا به معنی خبر)نیز بی وجه نباشد اما تا زمان پیدا نشدن سندی معتبر دال بر این موضوع نمی توان عجالتا چنین ادعایی نمود .
یادداشت ها:
۱- آرامگاه موفق هروی که هرویان به اشتباه امروزه خواجه علی موفقش خوانند در داخل شهر هرات از زیارتگاه های مردم این شهر است ،بر لوحه یی که از سوی ریاست اطلاعات و فرهنگ هرات در آنجا نصب شده است زندگی نامه یی و سالروز تولد و درگذشتی و اصلیتی برای این حکیم آورده اند که در دنیای پژوهش به دلیل مستند نبودن آنها پذیرفتنی نیست.
۲- الابنیه به سال ۱۳۴۶ به تصحیح شادروان احمد بهمنیار و به کوشش حسین محبوبی ادرکانی توسط انتشارات دانشگاه تهران چاپ شد.از ویژگی های خوب این کتاب فهارس مختلفی چون فهرست نام های مواد،جایها،بیماریها،اندامها،اعمال و آثار بدن،اشخاص و عناوین و القاب،کتابها،جانوران،افزار ها و مصنوعات،خوراکها،اوزان و مقادیر،لغات و اصطلاحات می باشد که استفاده و کار با این کتاب را بسیار سهولت بخشیده است.
قدیمیترین تاریخ محلی برجای مانده هرات به فارسی از سیف بن محمد بن یعقوب هروی معروف به "سیفی هروی" است او از ۷۱۸ قمری شروع به نوشتن این اثر خویش نمود و بعد از دو سال و نیم موفق به اتمام آن گردید ،هرات پیش از سیفی هم دارای تواریخی چند بوده است که متاسفانه از ستم روزگار در امان نمانده اند که از آن جمله می توان به تاریخ هرات تألیف ابونصر عبدالرحمان بن عبدالجبار فامی اشاره نمود که به گفته سیفی یکی از منابع او برای نوشتن کتاب تاریخنامه اش نیز بوده است .بعد از سیفی نیز تاریخ نگارانی به تاریخ هرات پرداختند که خوشبختانه این بار آثارشان بدست ما نیز رسیده که می توان از روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات معین الدین اسفزاری و زبده التواریخ حافظ ابرو ،مجمل فصیح خوافی ،حبیب السیر خواندمیر و روضه الصفای میرخواند یاد آوری نمود اما آنچه که موجب خوشی بسیار زیاد برای هراتی ها در ارتباط به تواریخ شهرشان می باشد یافت یکی از تاریخ های گمشده این شهر از استان یزد ایران می باشد .نسخه یافت شده که باز با تاسف آغاز و انجامش افتادگی دارد و نویسنده و کاتبش مشخص نیست ،به گفته رئیس مرکز نشر میراث مکتوب متعلق به قرن هفتم هجری است و به دلیل اهمیت بسیار آن از روی همین تک نسخه با کمک مالی یونسکو و چند نهاد خیریه داخلی و خارجی در چند ماه آینده به چاپ خواهد رسید.رئیس مرکز نشر میراث مکتوب نیز یادآور شد که با مقایسه هایی که بین این تاریخ و دیگر تواریخ هرات انجام دادیم مشخص شد که تاریخ یافت شده حاوی اطلاعات بکر و دست اولیست که در هیچ جای دیگری نظیر آنها را نمی بینیم.
به گفته او با هماهنگی هایی که صورت گرفته قرار است به زودی مراسم رونمایی این کتاب با حضور معاون اول رئیس جمهوری افغانستان در شهر هرات برگزار شود و از ایران نیز عده زیادی درین مراسم شرکت خواهند نمود.
به هر روی اگر ثابت شود که این نسخه متعلق به قرن هفتم هجری است این اثر به عنوان قدیمی ترین تاریخ هرات لقب گرفته و جایگاه تاریخنامه سیفی را تصاحب خواهد نمود ،من پیشاپیش یافت و چاپ این اثر ارزشمند را به همه همشهری هایم تبریک می گویم.
یادداشت: دکتر علی اکبر ایرانی مدیر مرکز نشر میراث مکتوب روز دوشنبه همین هفته میهمان مرکز قطب علمی فردوسی شناسی دانشگاه فردوسی مشهد بود و پیرامون فعالیت های مرکز نشر میراث مکتوب سخنرانی کرد.
ابوالفضل احمدبن حسين بن يحيي بن سعيد، مشهور به بديع الزمان همداني (۳۹۸-358 قمري )از مشاهیر عربی نویس دنیاست .
مهمترين اثر او كه موجب شهرتش در دنياي ادب گشته مقامات۱ اوست،جز این دیوان شعر و رسائلی نیز از او مانده است ، اغلب گذشتگان و معاصران در اين كه بديع الزمان مبتكر و نوآور قالب مقامات در قرن چهارم قمري است اتفاق نظر دارند.بدیع الزمان در جوانی به منظور کسب دانش از همدان بار سفر بست و از بلاد دور و نزدیک خویش دیدار نمود ،سفرهای او سرانجام به هرات ختم شد،اما براي او ديدار اين شهر ختم خيري نبود او درين شهر هراتي شد(زن هراتي گرفت)۲ و در چهل سالگی بطور ناگهانی از دنیا رفت.
اما نکته یی که برای من جالب می نماید اینست که چرا کمتر هراتی یی از وجود جسم خفته و روح بیدار چنین شخصیت برجسته یی در سینه و فضای شهر خود باخبر است و امروز چرا حتی نشانی از مدفن او درین شهر نیز باقی نمانده است. منظور من این نیست که از امروز پارچه هارا ور بزنیم و شروع کنیم به پالیدن قبر بدیع الزمان چه این نه معقول است و نه شدنی اما :
به راستی چرا او از یاد های هراتیان رفت؟
آیا عدم پرداخت او به موضوعات دینی می تواند دلیل این فراموشی باشد؟
یادداشت :
۱-مقامه(از قام و قیام مخالف مجلس شاید در ابتدا سخنی بوده که سخنران بر سرپا ایستاده بیان می کرده است) نوعی ادبیست که نویسنده با زبانی طنز آميز هنر و تسلط خويش را بر زبان با عباراتي مصنوع ، مسجع و موزون به نمایش می گذارد.
۲-اين مطلب مرا به مناسبت اين مثل به گمانم هراتي ياد آمد كه مي گويند:( از كجايي ؟از ده زن)
یکی از خوشترین خبر هایی که درین اواخر خواندم ،خبر نشست سه جانبه چند روز پیش کشور های پارسی زبان ایران ،افغانستان و تاجیکستان در کابل بود. صرف نظر از بعضی توافق های فعلا روی کاغد اقتصادی که آنها نیز بسیار مهم هستند ولی مرا اکنون با آن ها کاری نیست ،این نشست خوشبختانه نوید فردایی پارسی تر برای ما پارسی زبانان دارد.
اما من از یک زاویه دیگر نگاهی به این جریان می اندازم ،
ميرزا محمد ارشد(1025-1114 ق) فرزند خواجه علي اكبر برنابادي از دودمان هنرمند و روشناس ميرزايان برناباد۱ است .اين خانواده چندين قرن(از نهم تا سيزدهم هجری) از خانواده هاي نامبردار هرات بودند و وجاهت ادبی خويش را در ين سامان حفظ نمودند.
از معاصران ارشد مي توان دوست نزديكش ناظم هروي(1068 ه.ق) و فصيحي(1100 ه.ق)را ياد نمود . از رجال دربار با سعد الدين راقم وزير خراسان و نيز با حسن خان شاملو والي هرات رابطه ادبي داشته است.
متاسفانه با وجود در دسترس بودن آثار اين شاعر ارجمند تا كنون ديوان اين شاعر به چاپ نرسيده است ، زنده ياد رضا مايل هروي منتخبي از اشعار ميرزا را از روي تك نسخه يي به سال 1348 ش در تهران به چاپ رساند.
از آثار ارزشمند ارشد مثنوي ابر گهربار اوست اين مثنوي كه به تقليد از مخزن الاسرار نظامي و به نام عباس قلی خان بن حسن خان بن حسين خان شاملو حاکم هرات و بيگلربيگی خراسان مصدّر شده است فقط يك نسخه از آن در كتابخانه آستان قدس رضوي موجود است ؛ پيش از اين احمد گلچين معاني به سال 1344 در مجله دانشكده ادبيات تبريز اين نسخه را به صورت مختصر معرفي كرده بود. زنده ياد رضا مايل تلاش زيادي به منظور بدست آوردن رونوشتي ازين نسخه از خود به خرج داد ولي خدا خواسته بود كه اين كار بدست فرزند دانشمندش نجيب مايل هروي انجام گيرد .او اين مثنوي را به سال 1378 ش در مجموعه برگ بي برگي كه يادنامه پدرش بود به چاپ رساند ولي اي كاش اين مثنوي ارزشمند كه براي نخستين بار به چاپ مي رسيد در هيئت كتاب مستقلي در دسترس دوستداران قرار مي گرفت كاري كه اميدوارم به همت استاد مايل روزي عملي گردد.
ارشد از هري گويا دل خوشي نداشته او در قطعه يي چنين گويد:
سراپا جوهرم ليكن چه سازم كه مصباحم شبستان هري را
بس است اين جرم كز خاك هراتم چه مي خواهي سبب بداختري را
نه بي آزرم و دونم نه ستمكار چرا در خور نباشم مدبري را
بصابون عراقي كي توان شست ز من لوث خراساني گري را
در صفحات بدرقه نسخه آستان قدس رباعيات،قطعات و غزل هايي از ارشد به قلم کاتب ديگری نوشته شده كه در منتخب استاد مايل نيامده است،دو رباعی از اين نسخه را پيشکش شما می نمايم.
توجه داشته باشيد که اين دو رباعي برای نخستين بار است كه منتشر مي شوند(تمامی اين اشعار را سعی می کنم در مقاله يي به چاپ برسانم).
ارشد ز دمت باد سحر مي سوزد وز گرمي ناله ات اثر مي سوزد
بر قدر رطوبت گناهست عقاب چون هيمه تر است ديرتر مي سوزد
يا رب ز شراب شوق مدهوشم كن وز خاطر نيك و بد فراموشم كن
بگشاي برويم در گنجينه راز وانگاه سراپا۲ چو صدف گوشم كن
يادداشت ها:
۱-برناباد روستايی در غرب هرات و از توابع غوريان است، ارشد سرانجام در همين روستا که زادگاه او نيز بود به خاک رفت و محل آرامگاه او اکنون در آن جا مشخص است.
۲-در نسخه آستان قدس مصراع آخر به شکل« وانگاه سر پاه چو صدف گوشم کن» آمده است به نظر می رسد که کاتب دچار سهو شده باشد،من با توجه به وزن شعر آن را به سراپا تغيير دادم.