
دستهای از واژهها در جغرافیای سیاسی ما به سبب نوع زندگی سنتی و توسعه نیافتگی آن کماکان با همان اصالت معنی قرن چهارم و پنجم حفظ شده اند، این تحفّظ ناخواسته از یک سو امتیازی مثبت تلقی می شود و از سویی دیگر می تواند نشانۀ ایستایی و رکود زبان در منطقۀ ما محسوب گردد مثلا در بدخشان افغانستان (البته بدخشان تاجیکستان نیز وضعیتش همین گونه است) سفرنامۀ ناصر خسرو بسیار بندرت مردم را محتاج به مراجعه به لغتنامهای مینماید یا لغات و اصطلاحات تاریخ بیهقی برای مردم کشور ما به نسبت مردم ایران قابل فهمتر است.
پس از چند پارچگی قلمرو زبان فارسی، نصیبۀ ما با توجه به ساختار حاکمیت در آن و همچنین جنگهای خانگی و تاختهای بیگانگان خیلی کم روی آرامش دیده است که این خود نیز باعث حفظ برخی دیگر از واژهها شد که ای کاش نمیشد.
مثالی شاید روشن کننده باشد؛ مردم ایران به سبب ثبات نسبی که در این چند دهه از آن برخوردار بوده اند دیریست که واژۀ شادیانه را از یاد بردهاند، در گذشتهها شادیانه یا شادیانه نواختن به رسمی گفته میشده است که پس از فتح منطقهای یا در جشنی عدهای که این کارشان بود، به سازهایشان میدمیدند و به دهلهایشان میکوبیدند که هم اعلان فتحی بوده و هم نوعی نکوداشت. در ایران که مدت هاست از این بگیر و ببند ها خبری نیست دیگر کسی نمی فهمد که شادیانه چیست و موقع کاربرد آن چه زمانی بوده است ولی من و شما که سرنوشت ما لبالب از این دست فرودها است با این واژه نیک آشناییم. البته با این تفاوت که در قدیم شادیانه می نواختند و اکنون با پیشرفت جنگ افزارها- که ما در مصرف این صنعت از دیگران جلوتر هستیم- شادیانه فیر (شلیک) میکنند.
به راستی برای حفظ این واژه ها چه تاوان سنگینی پرداخته ایم.